گیسو پتو و متکای مخصوص به خودش را روی مبل انداخته

بود و در حالی که برنامه‌های موبایلش را وارسی می‌کرد با

دیدن من که کلید را به در میزدم و سوییچ را به جا کلیدی.

گفت: پذیرفتنش سخت نیست، همت بلندی هم نمی‌خواهد

فقط کمی شهامت می‌خواهد که گویا برادرِ مادرِ بنده از آن بی

بهره است و خندید. از همان خنده‌های نمکین که گونه‌هایش را

برجسته می‌کرد و مانند خردسالی اش،ضعف به دلم

می‌انداخت.کتاب را روی میز گذاشتم و همانطور که دستم را

لای موهای کوتاه و جعددارش فرو می‌بردم و نظمشان را به هم

می‌ریختم گفتم: چقدر خوب شد که شب را ماندی، مادر امشب

روح و جان دیگری پیدا کرده.سر و سامانی به موهایش داد و

گفت:خیر دایی عزیزم، سراغِ چراییِ آن روح و جان را جای

دیگر و از کس دیگری بگیر، ضمناً، مادر جان کمی فشارش بالا

بود قرصش را که خورد رفت اتاقش استراحت کند. فرمودند

هر وقت آمدی بگویم سماور را آب کنی، درها را قفل و چراغ‌ها

را هم خاموش.

سرش را بوسیدم و گفتم:تو هم بهتر است موبایل بازی را کنار

بگذاری و بخوابی. اتاق نشیمن، وقت خاموشی کمی وهم انگیز

است،اگر نتوانستی راحت بخوابی در اتاقم را نمی‌بندم برو

آنجا بخواب.من شب نزد مادر می‌خوابم. نگرانم نیمه شب

حالش خراب شود و متوجه‌اش نباشم.

او هم از خدا خواسته پتو متکایش را جمع کرد و به اتاقم

رفت.پس از انجام کارهایی که مادر خواسته بود به نرمی درب

اتاقش را باز کردم و کنارش روی تخت خوابیدم.می‌دانستم

خوابش آنقدر سبک است که با کوچک‌ترین صدایی بیدار

شود.با صدای آرامی که نشان می‌داد حال به جایی ندارد،

گفت:دخترم را تا جلوی خانه اش رساندی؟ صورتش را در

همان تاریکی بوسیدم و گفتم: نه کنار خیابان رهایش

کردم.صدای خندهٔ کوتاهش نشاطِ دوباره‌ای در وجودم دواند.

دستش را طبق عادت کودکی‌هایم زیر گونه و صورتم گذاشتم

و گفتم: می‌دانم می‌خواهید چه بگویید، مرد گنده این اداها را

باید سر زن و فرزند پیاده کنی.

صدای نفس‌های عمیق و بلندش فهماند که به خواب سبکی فرو

رفته و بهتر است دیگر حرفی نزنم تا خوابش سنگین شود. این

دست‌ها، این وجود، که برایم حکم خداوندگار را داشت چقدر

عزیزند، کاش می‌شد یک تکه از وجودش را تا ابد همراه داشته

باشم.گاهی وقت‌ها آرزو می‌کردم هرگز بزرگ نمی‌شدم و همان

پسر بچهٔ شرّ و شیطانی که عزیز دردانهٔ مادر بود و همیشه از

گوشه‌ لباس‌های تنش می‌آویخت و یک لحظه هم رهایش

نمی‌کرد. حالا بزرگ شدنم را می‌بینم و پیر شدن و شکسته

شدن مادر را. کاش زمان قدری می‌ایستاد و نفسی می گرفت.

.............

صبح شده بود و گیسو بساط صبحانه را مهیّا کرده بود. مادر

هنوز خواب بود و گونه‌هایش که رنگ طبیعیِ پوستش را

داشت خیالم را آسوده کرد که حالش خوب است و فشار

خونش تنظیم شده. لباس‌هایم را تن کردم و مختصر

صبحانه‌ای صرف کردم و همراه گیسو که با پرنیان قرار دیدار

داشت رهسپار دانشگاه شدیم. گیسو کتابِ ردِّ رنگ را که

مروری بر صفحاتش می‌انداخت، لای جزواتش گذاشت و گفت:

دایی جان، پرنیان حقیقتاً دخترِپر استعدادیست، من به شخصه

آرزو داشتم کمی از اراده و استعداد او را داشته باشم.

گونه‌اش را میان دو انگشت فشردم و گفتم: جمله نیکویی

گفتی البته فقط قسمت اولش را. خداوند به همهٔ بندگانش یک

اندازه توانایی داده ولی رشد آن، به اراده و پشتکار بستگی

دارد. حتی چکامه سرایی را.

گیسو مقنعه اش را روی سر نظم داد و در حالی که رنگ

سرخاب لب‌هایش را با پارچه ای کمرنگ می‌کرد،خندید و گفت:

راست گفتند پیشینیان که حلال‌زاده به دایی اش می‌رود.من

هم تسلیم سرنوشت شومی هستم که برایم رقم خورده و بلند

خندید و مرا هم به خنده واداشت.

_حرفت بی‌جواب نخواهد ماند منتها می‌گذارم برای بعد.

و خودرو را نگه داشتم. او هم که درب خودرو را باز می کرد

گفت: اگر این حلال زاده به دایی اش برده باشد از حاضر

جوابی و زبان درازی چیزی کم نخواهد آورد.

پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم دیدار اگر زبان داشت می‌گفت:

همیشه چشم به راهت هستیم، به دیدارمان بیشتر بیا.

بی تردید، خداوند هدفش از آفرینش و تکوین بعضی آدم‌ها،

آوردنِ قوس و قزح به زندگیِ سربی رنگ پاره‌ای دیگر بوده

است.بعضی آدم‌ها اگر نبودند دنیا چیزی کم داشت و گیسو

یکی از آنها بود که دنیا را رنگین کمانی می‌کرد.از همان کودکی

حرف‌هایش را، غصه‌هایش را، خنده‌هایش را، حتی دلباختگی‌-

اش را، چیزی نبود که سنگ اساطیری‌اش بی‌خبر از آن مانده

باشد و این سنگ هم، از جانفشانی و بلاگردان غصه‌هایش

چیزی برایش کم نمی‌گذاشت.

.........

مادر به اتاق آمد و ظرف میوه‌ای را که پوست کنده بود کنار

دستم گذاشت و با دلسوزی مادرانه‌ای گفت:کامیارم، چشم_

هایت را خون کرده‌ای با این سیستم، کمی به خودت استراحت

بده. چشم‌های پر از دردم را که به گفتهٔ مادر به خون باری

افتاده بود از صفحه مانیتور گرفتم و به مادر که چهره‌اش پر

از دلسوزی و ترحم بود و روی صندلی کنارم می‌نشست، دوختم

و با لبخند گفتم: فدای آن نگاه پرمهرت، خودت برایم شرط و

شروط گذاشته‌ای.

مادر رنجیده خاطر رو برگرداند و گفت: اگر مقصودت پرنیان

است و پایان نامه‌ات بیهوده وجدان من را به تلاطم نینداز. بلا

از جانت به دور، کور هم شوی من از شرطم کوتاه نخواهم آمد.

دستان گرمش را بوسه‌ای زدم و با لبخندی گفتم: حیف این

چشم‌ها نیست کور شود و نتواند هر روز روی چون ماه تو را

ببیند.

مادر خندید و چین و شکن کنار لب‌هایش و کنار چشم‌هایش

رنگ تندی به خود گرفت و قلبم را به رنج انداخت. از جا

برخاست و گفت: خداوند رحمت کند پدرت را هرچه او کلامش

کوتاه بود تو نطقت بلند. و دستی روی موهایم کشید و با آهی

که بوی مرور خاطراتش را می‌داد و پر از حزن و دلتنگی بود،

از اتاق بیرون رفت.

نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم ساعت ۲ بعد از ظهر را

نشان می‌داد. خیالم از حیث انجمن آسوده بود، از آقای سعیدی

هم پوزش خواسته بودم که نمی‌توانم در سمینارش شرکت

کنم. یاد دیوار بلورین افتادم و دلم هوای کافه را کرد. بر سر

دوراهی رفتن و نرفتن مانده بودم، خواسته نه، اما ناخواسته

هم نبود، لباس پوشیدم و کمی از جزواتم را برداشتم و از مادر

که روی مبل دراز کشیده بود که مشغول چرت بعد از ظهرش

باشد خداحافظی کردم.و خودرو را به قصد کافه از پارکینگ

بیرون آوردم.امیدوار بودم کسی از بچه‌های انجمن، در کافه

حضور نداشته باشد که بهانه‌ای برای حضورم در این مکان و

رفتن به سمینار سعیدی نداشتم. به ورودیِ سالن کافه

نرسیده بودم که او شتاب زده مثل کسی که مشاعرش را از

دست داده با چهره‌ای مرگ زده از درب کافه بیرون آمد.مثل

اینکه ضربه سختی به پیکره اش وارد شده باشد....