قسمت هشتم
..... چارهای جز تابعیت از سخن مادر را نداشتم، چرا که اگر
این بار با اشاره فهمانده بود،بار دیگر مستقیم به زبان میآورد.
همان وقت با ضربهٔ کوتاهی گیسو وارد اتاق شد و شورانگیزتر
از همیشه، در حالی که محکم در آغوشم میفشرد، با صدایی
آهسته و پر از هیجان گفت: کامیار دایی مادر جان دیروز
تماس گرفت و گفت: موافقت کردهای که به زودی با پرنیان
حرف بزنم برای..ـ.
در حالی که بین او و خودم فاصله میانداختم، با خشمی
فروخورده صدایم را آرام کردم و گفتم: تو که او را برای این
امر به اینجا نیاوردهای؟
او که از برخورد من جا خورده بود، دل آزرده خاطر، چین و
شکنی به چهره و ابرویش انداخت و با صدای عبوسی گفت:
البته که لیاقت میخواهد آشنایی با پرنیان، با این حال به
عرض برسانم برای گرفتنِ چند کتاب به اینجا آمده بودیم،
میدانستم تشریفتان را به انجمن بردهاید، کمی ماندیم ولی
اصرار مادرجان باعث شد بیشتر بمانیم و حالا در تلهٔ مادر جان
برای صرف شام و تحمل چهره ترش روی تو گرفتار شدیم.
به آسودگی نفسی کشیدم و عرق سردی که از برآشفتگی بر
پیشانی ام نشسته و پیشانی ام را قلقلک میداد با پشت دست
پاک کردم و با وجود امتناعِ او سرش را بوسه زدم و به سینه
فشردم و گفتم: گیسو کمندم حق با توست لیاقت میخواهد
آشنایی با پرنیان، ولی من به مادر گفته بودم کمی دیگر تا
دفاعیه ام مانده صبر کند، بعد تسلیم اراده و خواست او
خواهم شد و هر کسی را که بگوید به دیده منت.
گیسو در حالی که به سمت در میرفت گفت: بروم تا مادر جان
بند را آب نداده ولی بعداً به خدمت تو خواهم رسید.
پرنیان دختر پسندیده، نجیب و با اصالتی بود، یکی از آن
دخترها که به هر کس افتخار میداد که همسرش شود جز
خوشبختی عاید آن مرد نمیشد، با همهٔ این حرفها، کمتر
کسی در این زمانه میپذیرفت با مادرِ همسرش، زیر یک سقف
زندگی کند، باید با گیسو حرف میزدم که سربسته و به نحوی
این امر را با او در جریان بگذارد تا در صورت عدم رضایت،
مادر دلخوش به او نکند.
موهایم را جلوی آینه خشک کردم و به اتاقِ نشیمن رفتم.
مادر از گیسو خواست برایم چای بیاورد و همانطور که
سمت لبه مبل میرفت تا کنارش بنشینم، رو به پرنیان که
سرگرم موبایلش بود کرد و گفت: مادرت در چه حالیست
دخترم، گیسو میگفت کمی مریض احوال است.
پرنیان، موبایل را روی میز گذاشت و گفت: هم اکنون به ایشان
پیام میدادم که برای شام منتظرم نمانند. سلام رساندند و از
شما تشکر کردند.
گیسو فنجان چای را دستم داد و گفت: کامیار دایی، بگو ببینم
کتابِ ردّ رنگ را مطالعه کردی؟ْ
تازه خاطرم آمد که کتاب را کجا و به چه کسی هدیه دادم.
آرام بر پیشانی زدم و گفتم متأسفم اگر مقدور است، یک جلد
دیگر از کتاب را به من بدهید. حقیقتش این است که آن کتاب
را به کسی هدیه داده ام.
گیسو در حالی که کنار پرنیان مینشست، سری به تأسف تکان
داد و با لبهای جمع شده و آویزان گفت: هدیه را مگر هدیه
میدهند!؟
پرنیان تبسمی زد و گفت: خوشحالم که کتاب را هدیه دادهاید،
چند نسخهٔ دیگر هم همراهم هست وقت رفتن خاطرم بماند
تقدیمتان میکنم. مادر آرام، دستش را روی دستم که کنارش
بود گذاشت تا نگاهم را جلب کند. نگاهش کردم و در چشمش
تحسین مباهات برای انتخاب بخردانش کاملا موج می زد.
لبخندی زدم و ابرو بالا انداختم که معنی اش را مادر
میدانست_تحسین و دست مریزاد به انتخاب و سلیقه اش_.
بعد از صرف شام پرنیان، قصد عزیمت کرد و مادر قبل از آنکه
پرنیان درخواستِ سرویس کند، از من خواست که او را تا
منزل همراهی کنم. با وجودِ امتناع و اصرار فراوان،از جانبِ
او، آماده شدم تا او را به مقصدش برسانم. مادر که فکر همه
چیز را کرده بود، دستِ گیسو را به شستنِ ظرفها بند کرد و
خودش هم بنای اینکه توانی ندارد که همراه ما بیاید ما را در
عمل انجام شده قرار داد. پرنیان کنارم نشست و همانطور که
از کوله پشتیاش یکی از کتابها را بیرون میآورد آن را جلوی
شیشه ماشین قرار داد و گفت: خدمت شما استاد.
و با تبسّمی حاکی از رضایت ادامه داد: اگر قصد هدیه دادن به
کسی را دارید چند نسخه در اختیارتان بگذارم. با لبخندی که
اثر شرم در آن پیدا بود گفتم: بیش از این مرا شرمنده نکنید،
گیسو درست میگوید کسی هدیه را هدیه نمیدهد. در طول
مسیر جز سخنی در مورد دانشگاه و و شرکت در آزمون ارشد،
مرا امیدوار کرد که در غیبت چند دقیقهای گیسو مادر حرفی
به میان نکشیده.......