قسمت ششم
..... خاطرم آمد گیسو همیشه دوستانش را که ازدواج کرده،
ادای ادبیاتِ سالخوردهشان را می گرفت که گویا تصویری که
یک مجرّد در آینه میبیند یک متأهل ولو یک تازه متأهل در
خشت خام و همیشه مورد تمسخرشان قرار میداد و امروز
همین حس را به آقای رضایی که اندکی از لحاظ سن و سال
هم از من کوچک تر بود، پیدا کردم.
بحثها خیلی زود از نامزدی آن دو به آزمون کارشناسی و
ارشد کشیده شد. هر کسی باب سخن را میگشود و نگرشی
میداد. خانم راد هم از فرصت بهره برد و در حین برش کیک و
قرار دادن آن میان بشقابها، از خانم احمدی و یکی از دخترها
خواست که پیشکشیها را به تازه عروس و داماد تقدیم کند.
اما کنجکاوی و اشتیاق سایرین، در باز نمودنِ هدایا و رؤیتشان
باعث شد که همان شعر معروف" باز شود دیده شود "بر زبان
دوستان جاری شود و خانم احمدی که برق چشمانش نشان
میداد بهانهٔ کافی برای جلب انظار پیدا کرده، برخاست و با
صدایی که بارها برایمان اشعار و نثرهایی را دکلمه کرده بود و
به سمع همه خوش میآمد، لبخندی به پهنای صورت جاری
ساخت و گفت اگر از نظر عروس و داماد اشکالی ندارد هدایا
را باز کنیم. خانم خسروی_ که آقای رضایی اعلام کرده بود
ایشان را با نام خانوادگی رضایی مخاطب قرار دهیم_از جا
برخاست و ضمن خطابهای که با حال خوشش همراه بود گفت:
از شما دوستان عزیزم کمال تشکر و قدردانی را داریم و
حقیقت این است که راضی به زحمت هیچ کدامتان نبودهایم
امیدوارم در شادیهایتان بتوانیم محبتهایتان را جبران کنیم،
اگر خود دوستان مشکلی با باز شدن هدایایشان ندارند از نظر
من و قطعاً همسرم هم مشکلی وجود ندارد. آقای رضایی هم
که به پا خواسته بود بازوی ظریف همسرش را لمس آرامی کرد
و بعد از تشکر از همگی از خانم احمدی درخواست کرد که
هدایا را باز کند و در کنار صرف کیک و کافی هدایا یکی یکی
باز شدند. نوبت به پیشکشی من که رسید خانم احمدی نگاه
خریدارانهای به کاغذ بستهبندی انداخت و گفت این هم آخرین
بسته پیشکشی از طرف استاد یزدانی و شروع به باز نمودن
بسته کرد. از تابلو فرش دست بافت" بدرقهٔ عروس "که یکی از
بینظیرترین تابلو های فرانسوی بود و از آن طرح و رنگ
بندی بینظیر خودم هم شگفت زده شده بودم و در دلم به
انتخاب گیسو و پرنیان آفرین گفتم. خانم رضایی که محو
تماشای تابلو فرش و ترکیب رنگش شده بود با شادمانی نگاهی
حاکی از قدردانی به صورتم انداخت و گفت: استاد یزدانی
شرمسارمان کردید، این تحفه بسیار با ارزش است و همان
سخن باعث شد، سایر دوستان بنای مزاح را با او و آقای
رضایی بگذارند و به شوخی و خنده از کم و کیف هدایای
خودشان حرفی زده باشند. جلسه به انتهایش نزدیک میشد
ساعت ۱۷ بود و پایان ساعات انجمن و مطابق عادت و البته
برنامهریزیهای پس از ساعت انجمن، دوستان کم کم متفرق
شدند و من ماندم و خانم راد و خانم احمدی و یکی از دخترها
که به علت همسو بودن مسیرشان با هم رفت و آمد میکردند.
خانم راد نگاهی به من و کتابی که در دستم بود انداخت و
گفت: استاد شعر؟! نگاهی به جلد کتاب و چهره او و دخترها
که منتظر پاسخی از جانب من بودند انداخته، شانه بالا
انداختم و گفتم مگر ایرادی دارد؟ خانم راد تبسمی به لب آورد
و گفت: خیر استاد فقط خواستم بدانم موضوع بحث انجمن
شعر هست یا...!؟
سری تکان دادم و گفتم: اوه نه... این کتاب هدیهای است از
طرف خواهرزادهام. دوست صمیمیاش کتابی را به چاپ
رسانده از من خواستند هم کتاب را بخوانم هم نقدی بر کتابش
داشته باشم فقط همین.
خانم راد سری به تایید حرفهایم تکان داد و گفت: جسارت
مرا ببخشید استاد و لطفاً پای کنجکاویهای زنانه و گستاخی
نگذارید، البته فراموش کردم بگویم هفته آینده سمینار آقای
سعیدی است در دفاعیه از پایان نامهاش به امید خداوند اگر
دفاعیه را با موفقیت طی کند،او هم به جرگهٔ استادان دانشگاه
خواهد پیوست. اغلبِ بچههای انجمن در سمینار حضور
خواهند رساند، اگر تمایل و یا فرصتش پیش آمد حتماً تشریف
بیاورید... و در حالی که باقیمانده وسایل پذیرایی که روی میز
بود را جمع آوری میکرد، قطعه کیکی را در ظرفی گذاشت و
گفت: این هم سهم دیوار بلورین.در طول جشن متوجهٔ او بودم
گویا پیش خدمتها فراموش کردند و او را از دعوت آقای
رضایی از قلم انداختند. نگاهم را به او که همچنان غرق
تماشای دنیای پشت پنجره بود دوختم و برای اینکه بدشناسی
از سمت خانمها متوجه ام نشود، گفتم: زودتر از من تشریف
میبرید کیک را هم به او پیشکش کنید.
خانم راد که مراد سخنم را دریافته بود کلید ماشین را به دست
خانم احمدی که در حال نجوا و ریز خندیدن با دوستش بود
داد و گفت: دخترها تا شما ماشین را روشن میکنید من هم
میز را کمی مرتب میکنم که باعث زحمت پیش خدمتها
نشود. خانم احمدی نگاهی به او که مشغول جمع آوری ظرف و
چنگال های روی میز بود کرد و گفت: پس زیاد منتظرتان
نمیمانیم نیامدید خودمان بدون گواهینامه ماشین را با
خودمان میبریم و خندید و دندانهای مرتب و یک شکلش را
به تماشا گذاشت. خانم راد هم خندهای کرد و گفت: مطمئن
باشید تا شما به ماشین برسید من هم آمده ام.
خانم احمدی نگاهی به من کرد و گفت: استاد هفتهٔ گذشته هم
نام عطری که مصرف میکنید را پرسیدم و شما فراموش
کردید برایم پیامک کنید، میتوانم خواهش کنم اگر از
خاطرتان نمیرود نام عطر را برایم ارسال کنید.
__نیازی به پیامک نیست خانم عزیز، هفته قبل هم که نام عطر
را پرسیده بودید به شما گفته بودم. لطفاً جایی یادداشت
بفرمایید که فراموش نشود و مرا محکوم به نسیان نکنید، شَنِل
نام عطر است...