.... با تردید گفتم نمی‌دانم کدام حرف و سخنِ من این چنین

شما را اندوهگین کرده، اگر ناخواسته باعث رنجشتان شده‌ام

عذرخواهی مرا بپذیرید. او که کلام من تلنگری بود بر وجودش

تا او را از دنیای مرموز خودش بیرون بکشد نگاهی به من و

اطراف انداخت و انگار حرفم را نشنیده بود گفت: از شما برای

تراش قلم و انتقاد به جایتان از ایراد کارم بسیار متشکرم.

معنای این حرف می‌توانست اختتام این مصاحبت و همنشینی

باشد دیگر بهانه‌ای برای این وقفه نداشتم، چشمم به جایگاه

انجمن که افتاد و سرک کشیدن چند تن از بچه‌های انجمن بر

احوالاتم و حیرت من در نگاه آنها که متوجه آمدن و

حضورشان نشده بودم، از اینکه سوژهٔ سخنان هجو و بیهوده

آنها نشوم برگه را مقابلش گذاشتم و از جا برخاستم و گفتم:

هر هفته در این ساعت من و گروهی از دوستان دور هم جمع

می‌شویم و در مورد مسائل مختلف به بحث و گفتگو

می‌نشینیم اگر مایل باشید می‌توانید به جمع ما بپیوندید.

لبخندی که مثل خیسی چشم‌هایش روشن و پرفروغ بود بر لب

راند، سری به علامت نفی تکان داد و گفت: از دعوت شما

متشکرم ولی نمی‌توانم دعوتتان را بپذیرم.

سکوتش جای اما و اگری را باقی نگذاشت، در حالی که گامی از

میز دور می‌شدم از او خداحافظی کردم. به فنجان قهوه

اشاره‌ای کرد و گفت: قهوه‌تان!

با تبسمی گفتم مهمان من باشید.

وقفه را بیش از آن جایز ندانستم و به سمت جایگاه انجمن به

راه افتادم. اما یاد آن دو چشمِ سیاه سوزان و آن سایهٔ اندوه

که بر چهره‌اش سنگینی می‌کرد در ذهنم برای همیشه هک ماند.

کاش می‌شد بر مکنونات قلبی اش آگاه شوم.

چه بسیار زمان که فارغ از دنیایی که در آن می‌زیست سیر

می‌کرد و کسی بر احوالاتش آگاهی نداشت. بی شک پای کسی

در میان بود که حالا نبودش او را به چنین یاس و ناامیدی

کشانده بود. باید از گیسو بخواهم با او از در دوستی وارد شود

تا شاید بتوان او را از دنیای پر التهاب و آتشینش که هر لحظه

به خاکستر می‌نشست بیرون آورد.

همهمه‌ها شروع شده بود خانم راد و دو تن از دخترها که

لبخندهای کنجکاوانه‌شان در حالی که زیر چشمی نگاهم

می‌کردند و به هم چیزی می‌گفتند سلامم را پاسخ دادند. برایم

حیرت آور بود که چطور متوجه حضور آنها آن هم با وجود

بساط پر طمطراقشان که همراه آورده بودند نشده بودم. کیک

زیبای مستطیلی شکلی که دور تا دور آن با خامه صورتی و آبی

به شکل شکوفه‌های زیبایی دکور شده بود و عکس نامزدی

خانم خسروی و آقای رضایی روی آن جلوه نمایی می‌کرد،

وسط میز قرار داشت. به همراه تعدادی هدیه که بسته‌بندی

شده و پیش دستی و کارد و چنگال و...

خانم راد لبخندی زد و در حالی که با حسی که به وسواس

رسیده بود و مرتب جا و مکان بسته‌ها و کیک‌ها را تغییر

می‌داد گفت: آقای یزدانی اینکه متوجهٔ حضور ما نشده بودید

و در خوشنویسی غرق بودید توجیه پذیر است امّا توضیح

بدهید که چطور توانستید دیوارِ بلورینِ این دختر را بشکنید.

یکی از دخترها که عادت داشت با شوخی و خنده در دل

دیگران جا باز کند، تُنِ صدایش را کمی عشوه آمیز کرد و گفت

خانم راد بهتر نیست این سوال را هم از آن دختر پشت دیواره

بلورین بپرسید. اگر دیوار او بلورین است، دیوار استاد که از

بتُن ساخته شده و نفوذ، درونش جزو محالات است، وگرنه کم

نبودند که...

خانم راد خریدارانه با تبسم کمرنگی چهره ام را نگاه کرد و

کیک را به جای اولش بازگرداند و گفت: بله استاد به هر کس

افتخار دوستی و آشنایی نمی‌دهند، موهبتی بوده که این چند

صباح را در کنارشان باشیم. منظور خانم راد را خوب

می‌فهمیدم او زنی نبود که با وجود شرایط زندگیش هرگز پای

از مرز خود فراتر بگذارد و حرف و سخنی که باعث سخن

تراشیدن از جانب دیگران شود به زبان نمی‌آورد. کنایه اش

یقیناً متوجه همان دختر بود که گاهی با مداهنه کردن

می‌خواست خود را مرکز توجه قرار دهد. در جایگاهم قرار

گرفتم و در حالی که بسته شکلات و پیشکشی را تقدیم خانم

راد می‌کردم که کنار بسته‌های دیگر قرار دهد گفتم امیدوارم

حضور من کنار آن دختر کسی را دچار استنباط نادرست نکرده

باشد، من فقط کمک کوچکی در زمینه خط و تراشیدن قلم به

او کردم.

و قبل از آنکه خانم احمدی به زبان بازیش ادامه دهد نگاه

سنگینی به چهره‌اش که آماده سخنوری بود انداختم و همان

باعث شد دهانش باز نشده سکوت اختیار کند و با بی‌میلی

رویش را به سمت دیگری برگرداند.

سایر بچه‌ها هم کم کم از راه رسیدند خانم خسروی که

مشخص بود تا قبل از این در سالن زیبایی حضور داشته با

ظاهری آراسته و بزک کرده دست در دست آقای رضایی به

محفل انجمن پای گذاشتند. تشویقِ دست‌ها و تحسینِ نگاه‌ها و

کِل و سوت کشیدن بچه‌ها همزمان نظر همهٔ حضار در کافه را

به خود جلب کرد، جز او را که یقیناً علتش هدفونی بود که او

را در دنیای خودش غوطه ور ساخته بود. حتی دست زدن‌ها و

ریتم تندِ موزیکی که کافه به مناسبت این زوج اجرا کرد و

رقص و پاکوبی چند جوان در همان حوالی میزِ او، او را از عالم

بی‌خبری خارج نساخت. طولی نکشید که آرامش به کافه

برگشت و به تقاضای آقای رضایی همه افراد حاضر در کافه به

صرف کافی و کیف مهمان شدند. آقای رضایی که فخر مباهات

در چهره‌اش به وضوح مشهود بود در حالی که کنارم قرار

می‌گرفت دستی به شانه‌ام زد و گفت امیدوارم گام ما سبک

باشد و کم کم جوان‌های انجمن هم، سر و سامانی بگیرند

دستم را به آرامی چند بار روی دستش زدم و و در جوابش به

تبسمی اکتفا کردم......