قسمت بیستم
"نامه چهل و دوم"
خاطرم نیست تا خانه چطور آمده ام. پدر میگوید رانندهٔ پیری
تو را از فرهنگسرا به اینجا آورده. آه... عموی عزیزم، چقدر
خوب که اسم کافه را نیاوردی پدر حتماً آنجا را هم ویرانه
میکرد.
"نامه چهل و سوم"
نیمههای شب
چه بیرحمانه مرا عاشق میکنی
نیمههای راه
روی حریر دل
زیر باران
چه ظالمانه دست مرا رها میکنی
نیمه شبها از خودم بیزار میشوم و همه هم از من بیزار
میشوند.ای شب، به چه دردی آلودهای که این چنین مرا هم
آلوده میکنی. نفرت را در نگاه پدر میخوانم... متکا را
برمیدارد و روی صورتم میگذارد و با تمام وجود میفشارد و
من دست و پا میزنم آنقدر که چشمهایم میخواهند قالب تهی
کنند و مویرگهای چشمهایم نزدیک است که پاره میشوند...
پدر سرم را به بازویش میگذارد و آرام زمزمه میکند،
_بخواب دخترک! چیزی نیست، کابوس دیدهای.
میان سینهاش خودم را گم میکنم و باز دکتر میآید با
آمپولهای آرامبخشش. میخندد و دندانهای فاصلهدارش، مرا
یاد نردههای پشت پنجره میاندازد که زندانی ام در آن و
میگوید این هم سزای آنکه سخن گوش نمیدهد و درد در تنم
میپیچد و مثل لاشه ای نیمه جان میشوم. امّا صدایش را
میشنوم:
_مَرد، این آرامبخشها اعتیاد آورند، خلاصش کنیم؟
خلاصم کنند؟!
همانطور که تو را خلاص کردند؟!
دکتر، آمپولِ خالی را از هوا لبریز میکند و میگوید سادهتر از
آنچه فکر میکنی، خلاص میشود. پدر به چشمهای بسته ام و
نفسهای رنگ پریدهام نگاه میکند و سرگردان است میان دو
واژه. دکتر وقت را نمیکُشد و آمپولِ لبریز از هوا را می کشد
به رگهایم...
پدر، سرم را روی دستش میگذارد و آرام میگوید: چیزی
نیست دخترک، آرام بخواب. حتما کابوس دیدهای. تا لحظه ای
دیگر آرامبخش اثر میکند و اثر میکند.
دستهایم کو؟! آه میان دستهای تو در رفتنند. چرا فقط
دستهایم!بگذار پاهایم را پیدا کنم و همراهت بیایم.
نیمه شب دارد تمام میشود.
"نامه چهل و پنجم"
در آینه خودم را که نگاه میکنم از بیرنگیام وحشت سراپایم
را رنگ میاندازد. کاسهٔ سوپ را پدر آورده و خودش میرود.
خدمتکارِ خانه میآید و نگاهم میکند و از وحشتِ آلوده به
نگاهم، هراس میکند و میگوید دخترک سوپت را بخور باید
جان بگیری.
همین قدر آرام! همین قدر خونسرد!
پر از هوای گریه ام
تو بگو شانه هایت چند؟
پر از احوال مرگم
سر به زانوهایت چند؟
پر از ناگفتههای دربندم
تو بگو تو بگو قیمت لبهایت چند؟
زیر این خیسیِ باران
در این شلوغی خیابان
دست من در دستهایت چند؟
در این شوره زارِ پر سراب
تشنهام!
تو بگو آن شیرینی لبهایت چند؟
سهم من از تو چیست؟ جز یک نگاه!
سهم من از تو چیست؟ جز قلمی که یادگارِ روزگارانِ پر از فراز
و نشیب خطوط نستعلیق است!
سهم من از تو چیست؟راستش هیچ!
نفرین بر من که یک بار تقلا نکردم برای رسیدن به دستهایت.
"نامه چهل و ششم"
پدر خوشحال است،از اینکه دوباره مینویسم. کتاب میخوانم
اما از نگاهم هراس دارد. در آینه، از دو حفرهٔ خالیِ چشمانم
میبینمت که دست دراز میکنی تا تو را از قعر این چاهِ تنهایی
بیرون بکشم.پدر بفهمد تو اینجا پنهان شده ای، چشم هایم را
به بند میکشد. سکوت کن تا به وقتش با هم فرار می کنیم!
راستی میدانستی؟!
"کنهها هم عاشق میشوند،
باور کن!"
این را در ردّ رنگ خوانده ام. کنهها، عاشقِ بوی خون هستند و
من میزبان تمام کنههای عاشقِ شهر خواهم شد.
"نامه چهل و هفتم"
یه صندلی خالی
من و افسردگی سیگار میکشیم
و دلتنگی بغض مرا میدوشد
مدتهاست دیگر لب به سیگار نمیزنم با وجود بستههای
پیاپی که پدر بدونِ تعارف، تعارفم میکند.
"نامه چهل و هشتم"
مادر گفت که دیگر برنمیگردد و با بچههایش آنجا منتظر ما
میماند. گفت زمینهای ارثیهٔ شوم را خودتان پیش فروش
کنید. عمارت سفید را هم بگذارید بماند، شاید... روزی... نه
برنمی گردیم...تفرجگاهمان باشد به سرزمینِ اجداد و
نیاکانمان.
پدر پای تمام امضاهایش، انگشتِ به جوهر نشستهٔ مرا هم
میخواهد. دکتر میخندد و میگوید مَلّاک بزرگی هستی برای
خودت دخترک. اشتباه میکند دکتر، مَلّاک تویی و من
مستعمره ات.
"نامه چهل و نهم "
ای سرا پا همه تب
در تب تو میتپم
و جز تو طبیبی نمیخواهم
گه گاهی عشقی عالم است
و گاهی عالمی بی عشق
ای اسطوره بیادعای عشق
آشنای این کوچهای
و این کوچه را غریبی نمیخواهم.
پدر دست روی پیشانیِ سبکم از تب و درد می گذارد و
میگوید:_باید قربانی بدهیم.
قربانی! تو کافی نبودی؟! حالا نوبت به من رسیده!
_و گوشتش را میان مستمندان، قسمت کنیم.
نکند تو را هم میان آنها تقسیم کرده و حالا دعاگوی پدر هستند
به خاطرِ داشتنِ تو!پس سهم من ازین قربانی چیست؟
_حالا آرام چشمهایت را ببند.
مطیعانه میبندم.
خواب می بینم تمام کوچههای شهر را با تو قدم میزنم. پدر،
خنجر خونینی به قلبت فرو میکند و خون شبیه فواره ای از
وجود تو میجوشد و من فریاد میزنم و پدر میانِ خونِ تو،
تنی به خون میزند.
پدر کلافه میآید و دکتر آمپول را پر از هوا میکند و به رگم
میفشارد. سبک میشوم.
"نامه چهل و نهم"
ای روزهای مانده
چون ابرهای بیبارانید
از من و این دل زودتر بگریزید
چقدر مانده به تو رسیدن را نمیدانم! ولی به پایان، زمانِ
زیادی نمانده. به انتظار هر روز سلام میکنم. به انتظاری که هر
روز به پایانم سلام می کند.
_گذرنامهها آمادهاند. چمدانِ سفر ببند دخترک، به زودی از این
دیار میرویم.
دلم میخواهد یکپارچه دهان شوم و فریاد بزنم نهههه
زیر پایم را تهی میبینم و نزدیک است قالب تهی کنم.
پدر،دستم را میگیرد و مینشاند و میگوید عادت میکنی
دخترک. همه جای دنیا آسمانش همین رنگ است خواهرها و
برادرت چشم انتظارِ توأند. دروغ میگوید پدر! از وقتی تو
رفتی آسمانِ اینجا همیشه تاریک است. کجای دنیا، آسمانش
شبها در تب می سوزد که آسمانِ اینجا بعد از رفتنِ تو!
دو هفتهٔ دیگر تا رفتنمان... اگر پیدایت نکنم؟ اگر نیایی؟ اگر
بروم؟ و تو برگردی. سراغم را از که و کجا قرار است بگیری؟
هیچ نشانی از من نیست! همان قدری که نشانی از تو نیست.
و آنجا محکوم میشوم به حبس ابد!
"نامه پنجاه"
چه کسی بهتر از او، بهتر از استاد یزدانی... مربی خط... چه
کسی بهتر از او، در این تنگنای زمان میتواند کاری کند برای
ما!؟ و کمک کند به من! کمک کند به پیدا شدن تو!
پشت میلههای سرد فاصله
دستان من یخ بسته
در بستر ناراحتی دلم زخم بستر گرفته
بیا ها کن این دستهای سرمازده را. باور کن جز تو هیچکس،
حس لامسهاش نمی تواند، این دستها را بشناسد و کاش
عکسی از تو داشتم.
گوشی ام... پدر... شعله آتش...
ردّ رنگ را خواندهام تمام شد. کاش شاعرش را پیدا کنم و
بگویم چرا ردِّ رنگ؟ چرا رد خون نباشد!
"نامه پنجاه و یک "
چهارشنبه است، خودرو را در فرهنگسرا پارک میکنم. استاد را
خواهم دید و به او خواهم گفت کمک کند تا تو را پیدا کنم و
پیدا شوم با تو! ایمان دارم به خط نقرهای مژگانش،که مرا به
تو وصل میکند.
میبینمش!
از پشت پنجره با همان صلابت و استواری اش، میآید.کمی که
از بودنش در کافه بگذرد به بهانهٔ تراشِ قلم، به او همه چیز را
خواهم گفت......