.... نگاهم از میان جمعّیتِ متفرقِ کافه، روی دختر جوانی که

پشت میزی که بر خلاف همهٔ میزها به پنجره‌ای چسبیده و

مقداری وسایل و کتاب، روی آن جلبِ نظر می‌کرد جذب شد.

از آن فاصله نمی‌شد تشخیص داد چه اشیا دیگری روی میز

قرار دارد و حدس و گمان‌ها در این فقره بیهوده بود و چیزی

فراتر از حس کنجکاوی مرا واداشت که به بهانهٔ دستشویی

رفتن، راهِ طبقه همکف را پیش گیرم، هرچند می‌دانستم

دستشویی در طبقهٔ بالا هم قرار داشت و یحتمل پیش خدمت

یا مدیر کافه، این موضوع را یادآور می‌شد. با تأنی در حالی که

تمام نگاهم متمرکز به او و میز پیش رویش بود، از پلکان پایین

رفتم. دو دستش را روی میز گذاشته و ستون چانه‌اش کرده

بود و مات و بی‌حرکت به پنجرهٔ مقابل میزش، در کمال

بی‌اعتنایی به دنیای اطرافش، بیرون را نظاره می‌کرد. از همان

نیم رخ هم می‌شد به چهره نمکین و خوش سیمایش پی برد.

بساط روی میز نمای گیرایی را رقم زده بود، ابزارِ خوشنویسی

روبرویش قرار داشت که بندی از بیتی را نیمه نوشته و قلم را

بلاتکلیف، روی کاغذ رها کرده بود. دو فنجان کوچکِ قهوه که

شباهتی به فنجان‌های کافه نداشت و احتمال می‌دادم از ابزار

و ادوات همراه خودش باشد،همراه دمابانِ کوچکِ مشکی رنگی

کنار فنجان‌ ها قرار داشت و دفترچهٔ جلد چرمی با طرح

پوست مار، همراهِ خودنویس مشکی رنگی روی آن و سه تاری

که از جعبهٔ نیمه باز بیرون نیامده بود و چند شمع وارمر که

روی میز روشن بود و چند کتاب روی هم چیده شده که نام

کتاب بامداد خمار،نظرم را جلب کرد. کتاب را سال‌ها قبل،دورهٔ

نوجوانی ام، وقتی به صورت افتخاری سه ماه تابستان را در

مسجد محله‌ٔمان، متصدی کتابخانه بودم، خوانده بودم. بیش

از آن تعلل را جایز ندانستم و به سمت سرویس بهداشتی گام

برداشتم. دست و رویم را آبی زدم و موهایم را در آینه مرتب

کردم و به سمت سالن کافه رفتم، تا از پیش خدمت بخواهم

قهوهٔ دیگری برایم بیاورد. مدیرِ کافه که جوان آراسته و خوش

سیما و خوش لباسی بود و همیشه بهترین رایحه‌ها و عطرها از

وجودش به مشام می‌رسید و شاید علّتی که کافه‌اش همیشه

مملو از جمعیت بود، همین ظاهر آراسته و قطع به یقین رفتار

پر از ادب و احترامش با مشتری بود، لبخندی زد و گفت گمان

می‌کنم حس کنجکاویِ شما هم مثل سایرین، نسبت به این

دختر، شما را با وجود سرویس طبقه بالا به پایین کشانده.

سخنِ ناگهانیِ او دستپاچه‌ام کرد و شتاب زدگی در جفت و

جور کردن کلمات،باعث شد به لکنت بیافتم، خجلت زده تبسمی

بر لب آورده و گفتم بله حق با شماست.

پس سایرین هم نسبت به او کنجکاوی نشان داده بودند.

همان تبسّم گرم بر لبان مدیر پررنگ تر شد و در جواب سوالم

که از "او" پرسیده بودم با متانت مدیرانه اش پاسخ داد: ما هم

مطلب زیادی از او نمی‌دانیم،جز اینکه مدتی است چهارشنبه‌ها

ساعت خاصی به کافه می‌آید، ساعت خاصی هم اینجا را ترک

می‌کند. هزینهٔ میز را هم چیزی بیش از تمام و کمالش پرداخت

می‌کند بدون آنکه چیزی سفارش دهد، تنها درخواستش این

بوده که کسی مزاحمتی برایش ایجاد نکند و با همان تبسم

ادامه داد البته باید خدا را شکر گفت که به خاطر شخصیّت

خودِ او، تا به حال کسی جرات جسارت به خود نداده، به هر

حال اینجا کافه است و گاهی رفتارهایی نامعمول، از برخی

افراد سر می‌زند که مدیریت و خدمه چاره‌ای جز دخالت و

تذکر و ناچاراً راهی جز اخراج شخص از کافه باقی نمی گذارد.

سری تکان دادم و در مقابلِ او که هر بیننده ای را وادار به

ستایش و احترام می‌کرد، دست به سینه تعظیم کوتاهی کردم.

همراه تشکر، در خصوص راهنمایی و گوشزد غیر مستقیم

نسبت به آن دختر پر رمز و سوال، از او جدا شدم و به سمت

سالن و طبقه بالا حرکت کردم. در مسیرم تا سمت پلکان،مجدداً

از کنار میزش، می‌توانستم نگاه گذرایی به صورتش که تمایل

بیشتری به این سو داشت، بیندازم. آخرین لحظه‌ای که از کنار

صندلی و میزش گذشتم ، قطره اشکی که از میان انبوه مژگان

بلندش غلت زد و روی دستان ظریفش چکید از نظرم دور نماند

و طوفانی از ابهام و سوال در ذهنم طنین انداخت. هزار فکر و

سوال، تا به جایگاهی که وسایلم قرار داشت برسم در ذهنم

به صورت پرونده‌های ناتمام بایگانی شدند. بر حسب حرفه‌ای

که داشتم و البته دوره‌های متعددی که در زمینهٔ حرفه‌ام

گذرانده بودم، برایم شناخت افراد، کار دشواری نبود ولی

مستلزم شناخت اولیه از فرد بودم و در مورد این دختر پر رمز

و راز، جز ابزار و وسایل روی میزش و نیم چشمانی که اندوه و

خیسیِ اشک در آن موج می‌زد، چیزی نمی‌دانستم.

ساعت را نظری انداختم. هوا رو به تاریکی و سردی می‌رفت،

همان وقت زنگِ تلفن همراهم، شمارهٔ مادر را که تا آن لحظه،

چندین بار تماس گرفته بود، مرا واداشت که برای رفتن تعجیل

کنم. همانطور که پاسخش را می‌دادم، شتاب زده وسایلم را

جمع کردم، در همان حال نگاهم به" او" افتاد که در حال جمع

کردن وسایلِ روی میز و گذاردن آن در کوله پشتی‌اش بود

فاصله به قدری بود که از آن بازه نمی‌شد روی تک تکِ اعضا،

چهره و حالاتش متمرکز شد. به سالن طبقه همکف نرسیده

بودم که از درب کافه خارج و در تاریک و روشنای محوطهٔ

پارکینگِ کافه، خودرویی را که نشانِ سازمانِ خودرو روی آن

درج بود سوار شد و در تاریکی چراغ‌های کم سوی خیابان از

دیده محو شد.....