خنجرت در سینه جا مانده

.

.

برگرد!

چگونه باور کنم دیگر قرار نیست برگردی!باور نمی‌کنم،تو روزی

برمی‌گردی. قرارمان نبود میان مردگان رهایم کنی. مردگانی که

از بوی خون مست می‌شوند و سمفونی مرگ، به وجدشان

می‌آورد برای بزم رقص مرگ. پدر می‌آید و کتاب را در دستانم

می‌بیند و لبخند می‌زند. رنگ چهره‌اش به خون می‌نشیند و

می‌گوید، دخترک خوشحالم که بهتری و دست می‌گذارد به

گونه ام._این تب چرا تمام نمی شود! و شامه‌ام را به بوی خون

تو مهمان می‌کند! دکتر می‌گوید جان سختم.معنی اش، انتظارِ

مردنم است، غیر از این هم نمی‌تواند باشد. دکتر چند روزیست

اینجا اتراق کرده و گاهی می‌رود به بیمارهایی مثل من سر

می‌زند و تجویزی می‌کند و باز برمی‌گردد اینجا. پدر هم از

خجالتش درآمده،با بخششِ ویلای کوهستانی‌ اش که دکتر

شیفته آنجاست.دکتر می‌خندد و می‌گوید از کیسهٔ خلیفه

می‌بخشی هان! و پدر آنقدر املاک دارد که آن ویلا در میان

املاکش به قدر سر سوزنی هم نمی‌ارزد.

"نامه سی و هفتم"

سه روز مانده تا چهارشنبه. بهترم؟ نمی‌دانم! شب که رنگ

سیاهی می‌گیرد، آتشی به جانم می‌افتد و تا سپیدهٔ صبح

استخوان‌هایم را می‌سوزاند و اتاق را گرم می‌کند، آنقدر که

پنجره‌ها عرق می‌کنند و اشک می‌ریزند و من میان خطوط

موازی اشک‌های پنجره ردی از تو می‌بینم که با اشباح درخت

سرو، در میانهٔ راه گم می‌شوی.

پشت این درهای بسته

.

.

خنجری خونین نفس می‌کشد

چرا ردِّ رنگ؟ چرا ردِّ خون نه! باید او را ببینم و بگویم آن

خنجر خونین میان ردای پدر پنهان است. ردِّ خون را از هر کجا

که بگیری به پدر ختم می‌شود. به دست‌های خونینِ اگزمایی_

اش و صدای نفس های خنجر را از هر جای عالم که باشد

خواهی شنید. چند روزیست این خنجرِ نفرین شده به رگ‌هایم

آویزان است!. دکتر کار خودش را سبک کرده.

خسته ام... از زندگی بی‌پایانی که هر شب به این فلاکتم غرق

می‌کند، خسته ام....

دکتر کنارم می‌نشیند و باز هم صورت کرگدن وارش به وحشتم

می‌اندازد،اما دیگر، توان ترسیدن ندارم. موهایم را می‌نوازد و

گونه‌ام را و با صدایی که از گلوی کرگدنی‌اش بیرون می‌آید،

می‌گوید دخترک همه را ناتوان کرده‌ای! دو دل است که بگوید

چرا تمام نمی‌شوی؟ مچ دست‌هایم که حالا به باریکی قلم

خوشنویسی ات شده را در دست می‌گیرد و دلش به رحم

می‌آید و من فکر می‌کنم، تو روزی می‌توانی از این دست‌ها، دو

قلم خوشنویسی بتراشی.

"نامه سی و هشتم"

پدر،پای نوشته ها و قراردادهایش غرق شده، مرا می‌بیندکه با

لب‌های بسته آب طلب می‌کنم، لیوان گوارایی آب را روی

لب‌های خشک شده ام می‌نشاند و می‌گوید کمی تبت پایین

آمده. آب، طعم خون می‌دهد و بالا می‌آورم و باز هم زرداب.

شاید روی چهره‌ام،مرگ سایه انداخته که نگاه پدر این چنین

داغدار است. سِرم، هنوز به دستم وصل است و قطره چکانِ

قطراتش، رقابتِ تنگاتنگی دارند برای رسیدن به رگ‌های خشک

شده ام. پدر سرم را به زانو می‌نشاند و موهای عرق کرده‌ام را

می‌نوازد.چشم‌هایم را می‌بندم، تو را می‌بینم که گوشهٔ سیاهی

سر به زانو نشسته‌ای، صدایت می‌کنم اما فاصله آنقدر دور

است که صدایم به تو نرسد. تاریکی، دهان باز می‌کند و

می‌بلعد تو را و من با هراس،چشم باز می‌کنم و صدای تند

نفس‌هایم.... و صدای آرامِ پدر که می‌گوید چیزی نیست خواب

بد دیده‌ای.سرم،شبیهِ کوهی که روی پیشانی‌ام سوار است،

سنگین است . کاش پدر دستش را بردارد همین حالاست که

بالا بیاورم و بالا می‌آورم. پدر لای پنجره را باز می‌کند و

می‌گوید اتاق بوی بیماری گرفته و هوای سرد و تازه سرک

می‌کِشد و لرزهٔ آرامی را به تنم می‌نشاند. خنک می‌شوم و

راهِ آزادیِ تو باز می‌شود. اما تا اشباحِ درخت سرو، خبر راه را

به تو بدهند پدر پنجره را می‌بندد و تو اسیرِ آن سوی پنجره

می‌شوی و من اسیر این سو.

"نامه سی و نهم"

در مه آلوده آب‌های ممنوعه

.

در جزیره خالی از سکنه چشمانت

.

تبعیدیِ دالان مرگم

.

همین و بس

کاش پدر با تو بودن را شرط می‌گذاشت. حتی به تبعید، حتی

اسارت،اصلاً تمام اموالِ مادر که به نام من است،حتی عمارت

سفید را، همه را تقدیمش میکنم که فقط رضایت دهد با تو

بودن را.تو هیچ از این مایملک ارثیهٔ شوم نمی‌دانی و پدر

همیشه فکر می‌کند تو به خاطر اموالم مرا می‌خواستی.

شبیهِ خودش....

"نامه چهلم"

این جان سخت، هنوز زنده است. دکتر، سرِ کرگدنی‌اش را با

خودش همراه نیاورده و دیگر نمی‌هراسم از صورت گوشت

آلوده و غبغب عمیقش و سر نیمه تاسش. پدر نیست.نگاهِ دکتر

موقعِ گوش دادن به ضربان قلبم از دکمه‌های باز، آزارم

می‌دهد.نوچ نوچی می‌کند و آرام می‌گوید چیزی به تنت

نمانده!. دلم می‌خواهد دست‌های چاقش را به تیزی دندان

بکشم. دکمه‌ها را می‌بندد و پتو را تا گلوگاه بالا می‌کشد از اتاق

بیرون می‌رود.

"نامه چهل و یکم"

ای جاده

ای فصل رویش فاصله

او کجاست؟

زیر مهتاب، در کدام کوچه

عالمی را قیام کرده

در کدام شهر

از نوآفریده هزاران مجنون آواره

در دل دامن کدام کوه

از نو ریخته لرز شیشه

هم آغوشِ اشک نشانده

کدامین شهزاده را

ای جاده او کجاست؟

روز چهارشنبه است،باید بیایم، بیایم و تمام جاده‌ها را به سوی

تو پرواز کنم. پدر نیست و دکتر هم تقلایی نمی‌کند برای مانع

شدنم.پشت فرمان می‌نشینم و برف می‌بارد و چشم‌هایم از

سپیدیِ برف،سیاهی می‌بیند.به هر زحمتی خودم را به

فرهنگسرا می رسانم، امید که امروز بیایی. امید که او بیاید و

احوالی بپرسد. امید که توان در وجودم باشد که از تو بگویم.

شمارهٔ اشتراک و آمدن ماشین همانا و تب و لرزی که آتش و

سرما به تنم انداخته هم همانا.

همان رانندهٔ پیر و مهربان همیشگی،با دیدن حالم دلش می_

سوزد.وسایلم را بار ماشین می زند و می گوید دخترک واجب

نبود در این سرما!

لب‌هایم به لرز نشسته و توان حرف زدن ندارم.سرم را به

شیشه‌ٔ خنک ماشین می‌چسبانم تا از حرارتِ تنم، شیشه گرم

شود و خواب می‌روم.

چه خبر؟

.

چند روزیست تو را گم کرده ام

آه.. مدت‌هاست تو گم شده‌ای و مدت‌هاست مانندِمادری که

طفلش را در ازدحامِ جمعیت،گم کرده دنبالت می‌گردم.به

مقصد رسیده ایم.بیدارم می‌کند.وسایلم را تا دم کافه می‌آورَد

و بازویم را که تب فقط استخوانی برایش گذاشته را می‌گیرد

تا میان برف‌های لیز، زمین نخورم و می‌گوید هنوز هم دیر

نشده می‌خواهی برت گردانم؟ می‌گویم نه عمو جان! باید بروم

و می‌رود.

تلوتلو می‌خورم مدیرِ کافه ، وسایلم را روی میزگذاشته و با

نگرانی، صندلی را جلو می‌کِشد تا زمین نخورده بنشینم و

می‌رود و با فنجان چای برمی‌گردد. لرز به تمام تنم نشسته.

مدیر می‌گوید پتو هست می‌خواهی بیاورم! و منتظر نمی‌ماند

و پتو می‌آورد. تا سرم را روی میز می‌گذارم به خواب می‌روم.

نه شاید هم بیهوش شدم.

همهمه‌ها فراوانند!

نفرین به آن دختر که صدای خنده‌هایش شکارچیِ آرامش من

است. بیزارم از او و خنده‌هایش. کاش او بیاید و...

دوباره خواب می‌روم.

یوسفا!

.

چشم یعقوبم رفت!

.

صبر ایوبم رفت!

.

عمر نوحم نیست

.

برگرد...

برگرد که بی تو وصلهٔ ناجور این دنیایم.... دمنوش... استاد

یزدانی... مربیِ خط... نگاهش می‌کنم، نگاهشان می‌کنم،نگاهم

می کنند،چشم‌هایم، طاقت باز ماندن ندارند.باید به خواب

بروم به امیدِ آنکه کسی که این بار دست به شانه ام می‌زند تو

باشی، بیدارم کنی و من روی دست‌های تو دنیا را وداع کنم.

دکتر راست می‌گوید جان سختم و قرار نیست به این آسانی‌ها

ترک جان کنم دکتر اما اشتباه می‌کند من مدت‌هاست ترک جان

کرده ام و این جسم بیمار به زنده به گوری مبتلاست. به زنده

به گور شدن در تو..... در میان دستهایت....