قسمت هجدهم
"نامه بیست و نهم"
این چند روزه را در خانه میمانم تا مخبر پدر هم کمی
استراحت کند.
"نامه سیام"
زمینها آنقدر زیادند که گمان نکنم به این زودیها فروش
بروند. باز هم امیدِ دیگری به امیدِ رسیدن به تو در دلم جشن و
شادی گرفته و این عمارت هم خواهد شد گورستان من. اگر...
نه... دیگر نباید این فکرها خیالم را زجر دهد. باید زنده بمانم،
به خاطر تو و به فرداهای پرفریب فکر نمیکنم.
"نامه سی و یکم"
آن نیمه شبِ باشکوه آمد. مادر چمدانش را کنار در اتاق می
گذارد و گونهٔ تب دارم را می بوسد و می گوید
بچههایش به سرخک مبتلا شده اند و نمیتواند مرا با خودش
ببرد و رفت.
"نامه سی و دوم"
چهارشنبه است. امید در دلم فوران میکند.پدر هم به ژرفای
این امیدِ در دلم پی برده و موشکافانه براندازم میکند.امروز
وقتی برای امضای قراردادی دستکش سیاهش را از دست
بیرون آورده بود، خونِ تو،روی دستهایش کمرنگ شده.پدر
اگزما داشت فراموش کرده ام. پدر نمیتوانست به خونِ تو،
دست آلوده کرده باشد.حتی صبح،وقتی با دکتر، تلفنی حرف
میزد، می گفت که دارویش بیاثر نبوده و خون... آه... نه...
اگزمای دستش بهتر شده.
او حتماً میتواند کمکم کند که تو را پیدا کنم.حتماًکمکم می
کند. تو زندهای. حتماً پیدایت خواهم کرد.او که نمیدانم
کیست، حتما کمکمان خواهد کرد.
"نامه سی و سوم"
در سیاهیِ اتاق گم شدهام.هوا سرد است.بغض،هزاران
باره،تمام وجودم را بلعیده و از تلخیِ وجودم بالا آورده. پدر
سرم را به سینه گرفته و تب تندی که قصدِ به عرق نشستن
ندارد را دستمالِ مرطوبی می کِشد.دکتر در راه است، با همان
آرامبخشهای همیشگیاش.صدایش کردم. با صدای آرامی که
خواب را به چشمهایم دعوت میکرد گفت:چشمهایت را
ببند.کمی دیگر دکتر میآید و حالت خوب میشود.دستم را به
صورت همیشه اصلاح شدهاش میکشم و میگویم همان جا
مرا هم خاک کنید. پدر اخم میکند و من شیفتهٔ این نگاهش
هستم و میفهمم که هنوز هم نگرانم است.نوک انگشتهایم را
بوسه میزند و میگوید تب داری و هذیان میگویی،دکتر الان
است که پیدایش شود.اشکهایم... آه... دریغ که نمیتوانم
مانع ریزششان شوم پدر چشمهایم را میبوسد و محکمتر در
آغوشش میفشارد.بوی تنش پر از خوشبوترین عطرهاست، با
رگههای خون.
نفرین به او... نفرین به تمامشان... استخوانهایم را به سلاخی
بردهاند. پدر دستمالی را روی بینیام میفشارد و خون بینیام
با دستهای به خونِ تو آلوده ،باز هم پیوند عاشقانه ای رقم
میزند.تنم در تب سنگینی میسوزد. او را با آن سایهٔ نقرهای
خط مژگانش که باریکه راهی بود که به تو ختم میشد را،از
خودم راندم. استخوانهایم به انزوای سرما،بست نشسته اند و
منتظرند شعلهای به آتششان بکشاند. و گرم شوم میان زمهریر
آتش و تب سرما.نفرین به یکایکشان... چه کردند با دل من...
بی صفتهای پست. ذهنم هزار بار دوید برای در آغوش
کشیدنت... نفرین به یکایکشان و خندههای شومشان...
دستمالهای آغشته به خونِ یخ زده به گرمای تنم میچسبد و
گُر میگیرم و لرز میکنم.چهرهٔ دکتر در تاریک و روشنای
اتاق،شبیهِ سرِ کرگدنیست و آنقدر به صورتم نزدیک شده که
وحشت میکنم و فریاد میزنم.پدر با همان دستهای خونی
نوازشم میکند و آرام زمزمه میکند،همین حالاست که
مُسکّنها اثرش را بگذارد.دکتر آه میکشد،پدر نگاه میکند و
من از درز چشمهایم، تأسفشان را از کار کرده میفهمم.اسید
معدهام قلیان میکند و پدر ظرف را میگذارد زیر دهانم و
زرداب بالا میآورم.دکتر صورت کرگدن وارش را به چهره ام
نزدیک میکند. فریاد میزنم و از هوش میروم.
"نامه سی و چهارم"
_تبش هنوز بالاست!
دکتر میگوید باید بستریاش کنیم.
پدر،استقامت میکند که یا خانه یا... یا کجا....؟! یا قبرستان!؟
قرار است کدام قبرستان به خاکم بسپارد؟زیر درخت سرو؟
دهانم خشک است و زبانم به انتهای گلویم چسبیده و
نمیتوانم حرفی بهشان بفهمانم.دکتر لیوان آب را به لبهای
خشکیده ام که ترک خورده میچسباند و کرگدن وار میگوید
بنوش دخترک.
آفتاب صبح زمستان چقدر تنبل است، چقدر کسالت آور است،
چقدر نبودنش بهتر است از بودنش. تاریکی را میخواهم.
کاش شب بشود و باز اشباح درخت سرو بیایند و در را به روی
تو باز کنند. تشنه ام... به خون تشنه ام...
"نامه سی و پنجم"
شاید این روزهای آخریست که در این دنیا زیست می کنم.
شاید دیگر امیدی به بودنم در پدر نیست که هر لحظه آغوشش
برویم باز است.
و او باز نزدیک میشود و دور میشود. انگار هرچه میدود به
من و آلاچیق نمیرسد. اسمم را از کجا میداند که چنین طنینِ
صدایش در وجودم رعشه میاندازد و لرز میافتد به بند بند
سلاخی شدهٔ وجودم. پدر پتو را تا خرخره بالامیکشد و شعلهٔ
شمع را خاموش میکند و کنارم روی تخت دراز میکشد و من
چشمهایم را به گوشهٔ پنجره که مهتاب به صورتم نورمیاندازد
میدوزم، به امید آمدنِ تو. پدر میگوید هرگز دلش
نمیخواست مادرم را و کاش هرگز با مادرم هم مسیر نمیشد
اینها را شاید میگوید که بفهماند از پیوند اشتباهیشان،این
نطفهٔ اشتباهی هم به بار نشسته و من،آن نطفهٔ اشتباهی
هستم. عمه میگفت مادرم شیفته پدرم بودو پدر شیفتهٔ
مادری که بعداً قرار بود بشود مادرم. چشم میبندم تا دیگر
نشنوم حرفهایی که بوی مردنم را میدهد.
"نامه سی و ششم "
دور می شود و نزدیک میشود.
_آنها رفتند.
چه کسی رفته؟ چه میگوید او که خط نقرهای پشت
پلکهایش باریکه راهی است که ختم میشود به تو! آه یادم
آمد، نفرین به هر سه تایشان، تا رسیدن به تو، آن روز هزار بار
زمین را دویده بودم. چه شد که چشمهایم این بار به خطا
رفت و دلم را به خطا انداخت! هزار بار، ذهنم دوید برای در
آغوش کشیدنتـ میان من و تو یک دنیا فاصله است! از
خندههایشان بیزارم. از هرچه خنده مثل آنهاست بیزارم! میز
تنهایی ام را آلوده کردند به نیرنگشان. اگر دوباره به کافه
برگردم... اگر برگردم، به مدیرِ مهربانِ کافه خواهم گفت،میز و
صندلیهای نیرنگی را آبی بزند که بقیه را هم گرفتار نیرنگ
نکند. پدر با ظرف سوپ داغ میآید و بوی خون که در مغزم
می پیچد، بالا میآورم. پدر درمانده است. دکتر میگوید از
دست میرود. پدر چشم روی هم میگذارد و میگوید بلی در
نهایت این چنین میشود. پدر اشتباه میکند، تو را از دهانش
بیرون میکشم و با هم فرار میکنیم.
آه همان وقت که گفتم برویم اگر تو مردانگی خرج نمیکردی،
باید میرفتیم.و بعدها که با بچههایمان برمیگشتیم، پدر
حتماً ما را میپذیرفت. جوانمردیت این بار کار دست هر
دوتایمان داد.
"نامه سی و هفتم"
خاطرم نیست چطور خودم را به پنجره رسانده ام. سپیدیِ
برف، چشمهایم را میزند.گلویم به خشکی نشسته... چشمم به
کتاب اهدایی او میافتد. کاش آن روز او را فدای غرور
شکست خورده ام نمیکردم. کاش می ماند. کاش گفته بودم
بماند و قلم شکسته را تراش دهد و اسم تو را برایم ایراد
بگیرد.
نفرین به هر سه تایشان که غرق لذت بودند از خرد شدنم
نفرین...