صدای اذان از کمی دوردست به گوش می‌رسید. الان است که

مادر، برای نماز صبح بیدار شود و مثل همیشه مرا هم بیدار

کند. چراغ خواب را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.

مادر تقه ای به در زد و گفت: کامیارم اذان است... وقت نماز...

و رفت.بلند شدم و وضو گرفتم و بعد از نماز، مشتاقانه صفحهٔ

دیگری از دفتر را گشودم.

"نامه هفدهم"

پدر، شقیقه‌هایش را می مالَد و چشم‌هایش را می‌فشارَد. این

وقت است که او را بیگانه می‌شوم. کاش قلبم از سینه رها

می‌شد و به پایش می‌افتاد، او که جواب این دست‌های به پا

افتاده‌اش را نمی‌دهد.

"نامه هجدهم"

معنای نگاه‌ها را از بعد از رفتن تو،شناخته ام، به خصوص

نگاه‌های قاتل را.

"نامه نوزدهم"

امان از وقتی که تب، دامن شب را می‌گیرد و آویزان می‌شود

به من. اگر آه بکشم، خرمنی را به آتش می‌کشد، گرمای

نفس‌هایم. پدر را خسته کرده ام. غروب با مادر تماس گرفته

که زودتر بیاید و این جسد نیمه جان را بردارد و با خودش

ببرد. تا بعداً برای زمین‌ها و عمارت سفید و کارخانه‌ هم فکری

کند.باید جان بگیرم، باید این تنی که می‌خواهد خودش را به

دست خودش زنده به گور کند، دوباره احیا کنم. به من برگرد...

در این واپسین روزهایی که شاید از حیاتم مانده... برگرد... تا

در تو غرق شوم،تا در تو زنده به گور شوم.

"نامه بیستم"

پدر تحسینم می‌کند، نگاهش پر از هزاران آفرین است. اما اگر

بداند استادِ خوشنویسی و موسیقی ام، تو بوده‌ای، حتماً همه

مشق‌هایم را در شومینه خواهد سوزاند و سه تار و قلم ها را

خواهد شکست.

"نامه بیست و یکم"

در آینه که نگاه می‌کنم، اشک فوران می‌کند از بغض چشم‌هایم.

کاش این ذهنِ مسموم را پاک کنم از تاریخچهٔ مردنت. هر روز

را که به بهانهٔ یافتنت دنیای شهر را سِیر می‌کنم، چشم‌هایم را

به هرزگی میان مردها و زن‌ها می‌چرانم، به امید اینکه تو با

زنی، قدم زنان از مسیر نگاهم عبور کنی و کاش عبور کنی. دردِ

نبودنت، به قدری آزارم می‌دهد که درد با یکی دیگر بودنت، نه!

فقط می‌خواهم به نبودنت فکر نکنم،تو باید باشی.تو باید زنده

باشی و حتی اگر قرار است روزی به دست‌های تو پس زده

شوم. حتی اگر قرار است روزی منکر شوی که مرا می‌شناسی،

کاش ببینمت.

" نامه بیستم و دوم"

پچ پچ‌های پدر از اتاق کارش می‌آید، گوش تیز می‌کنم و نام تو

از میان کلام‌های پچ پچه گونه‌اش فریاد می‌کشد و کمک

می‌خواهد و من دست دراز می‌کنم از لای درِ نیمه باز، تا نامِ تو

را از دهانش بیرون بِکِشم و ناجی ات باشم. پدر دستان مرا هم

با نام تو می‌بلعد.

ای شب بگو به کدامین، گناهِ کرده ام این چنین عذابم می‌دهی

این کابوس‌ها کی تمام می‌شوند؟چشم‌های خشک شده ام

به پنجره ها، زخم بستر گرفته‌اند و دریغ از جرعه‌ای خواب.

بیزارم از شکستِ سکوتِ نیمه شب، از ضرب آهنگ دستان دکتر

و نیشتری که قرار است به جان رگ‌هایم بیفتد و قُل قُلِ فوران

خون و دردی که تا قلبم را زخم می‌زند.

"نامه بیست و سوم"

پدر به شک افتاده، تازگی‌ها مخبرش به وضوح در فرهنگسرا

رژه می‌رود. می‌فهمم و می‌فهماند که مراقبم است. من هم

ساعت‌ها می‌نشینم و کتاب می‌خوانم، تا زیر پایش خزه سبز

شود.

"نامه بیست و چهارم"

کاش زبانِ آرامبخش‌ها را می‌فهمیدم. زبانشان مزهٔ خواب دیدن

را نمی‌فهمند. دکتر اخوان به خنده پشت در اتاق به پدر

می‌گوید،می ‌خواهد نقل مکان کند به این خانه. شاید هم آمد.

بهتر! خسته شده از هیجانِ شب‌های سیاه و بیمارم. پدر درد را

نمی‌فهمد، دستکش‌های سیاهش را گاهی بیرون می‌آورَد تا کمی

خونِ سر انگشتانش هوا بخورند و لخته شوند و تا من

نگاهشان می‌کنم، دستکش‌های سیاه را به تنِ دست‌های قاتلش

می‌پوشاند. به دکتر می‌گوید دخترک را که علاج نکردی، لااقل

دوایی برای اگزمای دستان بیمارم بیاور. دکتر می‌گوید:

حساسیت فصلی است، خوب می شود. هر دویشان خوب

می‌دانند... پدر خودش را به آن راه زده و دکتر هم به راه دیگر.

وگرنه اگزمای ساختگیِ دستانِ پدر، خون توست که هر بار

دستکش از دست بیرون می‌آورَد از انگشتانش می‌چکد، که

حتی ناچارش کرده، دستکش‌های سیاهِ شومش را هم موقع

صرف غذا به دست داشته باشد.

کاش تمام آرامبخش‌های دنیا به خواب دیدن تو ختم می‌شدند.

دکتر می‌گوید، معتادش می‌شود. پدر مستأصل است و

استیصالش شبیهِ اگزمای دستش، ساختگی،و با استیصال

ساختگی اش، شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید، از دستم می‌رود

آخر. چشم‌هایم دیگر نمی‌بینندش و دنیای تاریکی از پشت

پلک‌هایم باز می‌شوند و دچار می‌شوم به وحشت دنیای بی

تو.

"نامه بیست و پنجم"

مادر آمد. نگاهش پر از رحم و انزجار است. رحم از دیدار

دخترک رنجورش از کبودی‌ِ دست‌های آغشته به تیزی نیشتر.و

انزجار از اینکه از آن سوی دنیا، خوشی‌هایش را رها کرده

بچه‌هایش را هم دست خدمتکار سیاهشان سپرده و آمده تا هم

فکری برای دارایی‌های مانده کند، هم فکری برای منِ دور از تو

مانده. راستی به تو گفته بودم مادر فرزند دیگر مادربزرگم

بوده و خواهر ناتنی مادر.درست حدس زدی خاله‌ام را میگویم

مادرم بعدها که می‌فهمد پدر، عاشقِ خواهرش بوده و در مسیر

اشتباهی درگیر او می‌شو، تا به خواهرخوانده‌اش نزدیک شود.

خودش را میان شعله‌های آتش غرق می‌کندو یک ساله دخترش

را در این دنیای وانفسا رها می‌کند و اینگونه مادر جای مادر را

می‌گیرد و هنوز هم نمی‌دانم نگاهش به من فرزند خواهر

ناتنی‌اش است. یا دختر شوهرش یا مادرانه. هرچه که هست

از بچگی در دهانم چپانده‌اند که مادر صدایش کنم و برای سه

تا بچه‌هایش هم خواهر باشم.

حالا که بعد از ماه‌ها او را می‌بینم، چشم‌های او هم به خون

تشنه است. شاید به خون من! کسی چه می‌داند؟!

"نامه بیست و ششم"

خودرو را زیر درخت سروی که تو با دست‌های تنومندت

کاشته‌ای، متوقف می‌کنم. شامه ام بوی خون می‌گیرد. ضربان

قلب تو را همین حوالی استشمام می‌کنم. صدای باد در بیابان،

صدای انبوه اشباح درخت سرو است. ترس تمام تنم را رعشه

می‌اندازد و نوک انگشتانم از سرما گزگز می‌کنند. دانه دانه‌های

بلورینِ برف، روی پلک‌هایم می‌نشیند.چشم‌هایم را می‌بندم و با

امید آغوش گرم تو،آغوشِ سرد سرو را در تمام تنم می‌فشارم.

_آمدم، آمدم، همین نزدیکی‌هایم.

بله پدر است قاتل تو. باید بروم.

"نامه بیست و هفتم"

مادر، سوغاتِ فرنگ را تقدیممان می‌کند. برای پدر ساعتِ دسته

طلا با صفحهٔ سفید و برای من یک چمدان همه چیز. هنوز

بازشان نکرده ام. کاش این چمدانِ بی همه چیز را پس

می‌گرفت و و ساعت دسته طلای پدر را برای تو هدیه می‌داد.

باید با پدر، حرف بزنم. او بخشنده است، به اندازهٔ تمام

آدم‌های زمین توانِ بخشیدن دارد. کلکسیون بزرگی از پیپ و

ساعت دارد و حتماً می تواند روی این یکی چشم بپوشاند.

شاید بشود، دور از چشمش، ساعت را بردارم.چند روزی

دنبالش می‌گردد و بعد هم خدمتکار خانه را متهم می‌کند و

عذرش را می‌خواهد و تمام می‌شود. باور کن این ساعت، فقط

به دستان مردانهٔ تو زیبا می‌نشیند نه به دست‌های خون خوردهٔ

پدر که حالا اگزما که نه خون، تا کمی بالای مچ دستش را هم

به بازی گرفته آن وقت است که ساعت، در خونِ تو غرق شود

و گذر زمان را آلوده کند به خون و خدا نکند زمان رنگ خون به

خودش بگیرد... پس این حق توست. سرزنش و اتهام ممنوع!!

"نامه بیست و هشتم"

چانهٔ مردانه اش را که چشمم افتاد یاد تو افتادم و سایهٔ

نقره‌ای روی خط مژگانش را. وقتی داشت قلم را تراش

می‌زد...

چه زیبا جوهری هم از انگشت‌هایش روی کاغذ می‌چکد...

دعوتم کرد به صرفِ قهوه، کیک و کتاب!...

چه کسی؟ همانی که جای تو قلم را تیغ زد برایم. همانی که

ایرادِ حرف "یا" را از سیاهی مشقم، به جای تو گرفت و طنین

صدایش شبیه صدای موسیقی طبیعت است.

قهر نکن... رو هم برنگردان... خواستم بفهمی به قدر غیرت

مردانه‌ات، هر روز، با حسادتِ زنانه ام، اثر آرامبخش‌ها از

وجودم پاک می‌شوند که اینکه شب را تو با که صبح کرده‌ای...

دست چه کسی برای شنیدنِ ضربان قلبت نشسته روی سینه_

ات... چه فکرهایی شب‌هایم را به کبریتِ وهم، به آتش

می‌کشاند و روزهایم را خاکستر می‌کند. فهمش دشوار نیست.

غرق شده در وجود تو من باید باشم. حالا بگو به کدام رگِ

غیرتت نیشتر خورده. کاش دوباره بیاید و قلمِ شکسته ام را

به تیزیِ قلم تراش،نوازش کند و این بار، نام تو را خواهم

نوشت و نام تو از انگشتانش، روی کاغذ خواهد بارید، تا

مقدمه ای شود، برایش از تو گفتن. از تویی که شبیهِ هیچ کس

نیستی، از تو که حتی سایهٔ نقره‌ای خط مژگانت هم شبیه

هیچکس نیست. کاش یک بار فقط یک بار به آن موهای

وحشی می‌رسیدم و پر از لمسِ تو می‌شد دست‌هایم.قلم را

خودم شکست داده ام که بهانه‌ٔ حرف هایم باشی.

شاید... آه... شاید... شاید... او تو را بشناسد. شاید کمکم کند

برای یافتن تو.

امیدِ روشنی زیر پوستم می‌دود و قلقلک می‌اندازد به افکارِ

تاریکم و مادر به کنج لب‌هایم که به لبخند نشسته، نگاه می‌کند

و میان مهربانیِ نگاهش، چشم می‌غُّراند... هنوز پر از کدورت

است از بازگشت....