قسمت پانزدهم
... تا خواستم خودم را به او برسانم و دفتر پوست ماری که به
خاطر شتابش از لای کتابها روی صندلی افتاده بود را به او
بدهم، ماشین را سوار شده و پیچ خیابان را هم طی کرده بود.
خودکار، هنوز لای آخرین صفحهٔ نگارش شده بود. کیفم را از
پشت میز برداشتم و با عجله هزینه کافه را پرداخت کردم تا
شاید بتوانم خودم را به او برسانم.اما دیر رسیده بودم. آژانس
از کدام سو و به کجا رفته بود را باید بعداً از دفتر آژانس
سراغ میگرفتم.
.....
شب از نیمه گذشته بود و از غروب که به خانه آمده بودم، تمام
فکر و ذکرم درگیر آن دفتر و دختر بود. به هرچه سرم را گرم
میکردم، باز هم فکرم برمیگشت به سمت دفتر و جدال عقل
و نفس در خواندن و نخواندنش.وجدانم این اجازه را نمیداد
که حتی لای دفتر را باز کنم از طرفی با منطق که نگاه میکردم،
بهتر بود دفترچه را میخواندم، شاید میتوانستم کمکی به او
کنم. چراغ خواب را روشن کردم ساعت دو بامداد را نشان می
داد. دفتر را از کیفم بیرون آوردم. شبیه سارقی که اوّل بار
است،دست به سرقت زده دستم میلرزید و قلبم میتپید.
هیجانِ خواندن آن دفتر، آب دهانم را خشک کرده بود. از جا
برخاستم و لیوان آبی که مادر طبق عادت همیشگیاش روی
میز گذاشته بود را سر کشیدم و بدون اندیشه ای دیگر، دفتر را
باز کردم. برگهای خشک شدهٔ گل یاس بود که از صفحهٔ اول
بیرون ریخت و عطر کمرنگی از یاس، شامهام را به وجد آورد.
با ظرافتی که آسیبی به برگها نرسد آنها را جمع کردم و کناری
گذاشتم.
"نامه اول "
به یاد اولین دیدار، گلهای یاس، کتابخانه مرکزی. هر بار که
این گلهای خشک شده را میبینم و میبویم، آن روز را که در
راه پلهٔ کتابخانه نظرم را جلب کرده بودی، خاطرم را مشوش و
آرام میکند. آن روز هم گلهای یاس فضا را معطر کرده بود، به
یاد تو چیدمشان" چنانت دوست میدارم که وصلت دل
نمیخواهد."
" نامه دوم"
با پدر اتمام حجت کرده ام. میدانم تقلاهایم نتیجه نمیدهد.
پدر آرام است و این بیشتر مرا میترساند. بدون تو به هیچ
کجا نخواهم رفت به هیچ کجا نخواهم رفت
"نامه سوم"
دیگر نمیدانم کجا دنبالت بگردم. شهر را هر جایش را که با تو
رفته ام، عطر حضور خاطراتِ تو،به دلم غم مینشاند. از امروز
پناه به سیگار آورده ام. برگرد، لطفاً برگرد
"نامه چهارم"
بیمار شده ام به تو و نگاه پدر بوی خون میدهد. تا تو را نبینم
بوی خون از نگاهش پاک نمیشود. بی تو دنیا جای
ترسناکیست. بیا خودت بگو با دنیای پر از وحشت بی تو چه
کنم. همهٔ سایهها ترسناکند. حتی سایه سروی که روزی گفته
بودی سالها قبل خودت نهالش را کنار آن خیابان روبروی کافه
کاشتهای و هر بار که در تاریکیِ شب از کنارش عبور میکنم
ارواح سرگردانی را لابلای شاخههایش میبینم که قصد دارند
مرا ببلعند. بیا بهشان بگو، خودت بگو کاری با من نداشته
باشند، من با تویی که صاحبشانی آشنایم، من آشنای توام.
"نامه پنجم"
روز دوم بیماری، پدر سرم را به سینه چسبانده و بغض کرده
نگاهم میکند، هرچه التماس است توی نگاهم می ریزم دست
روی صورت اصلاح شده و همیشه نرمش می کشم، کاش یک
بار میشد همین دستها صورت تو را هم لمس میکرد. کاش
میشد چشمهایت را هم لمس می کرد، آن چشمهای همیشه
خسته را. آن چشمهایی که به خون نشسته اند از فرط کار و
شب زنده داری. پدر دستهایم را بوسه میزند کار همیشگی_
اش است. انگشتهایم را میبوسد و هُرم گرمِ نفسهایش
مشمئز کننده است. اما به تو قول خواهم داد، هرگز از هُرم
نفسهای تو به اشمئزاز نرسم. کاش یک بار این دست ها
لبهایت را لمس میکرد. فقط یک بار.
"نامه ششم"
روز سوم بیماری. چشم که باز میکنم، دکتر اخوان، آنژیوکت را
با درد از دستم بیرون آورده، گونه ام را پدرانه لمس می کند و
می گوید حالت بهتر شده دخترم دیگر نیازی به سِرم نیست.
پدر مهربان است، مهربانیاش را با لبخندی نشانم میدهد. پدر
همیشه مهربان است. اما تا وقتی اعتراف نکند، نگاهش از
خون تو پاک نمیشود. باید برگردی و یک بار برای همیشه
آغوش باز کنی، یک بار برای همیشه خودم را در تو هضم کنم و
جزئی از وجود تو شوم. تا هر کجا که رفتی با تو همراه شوم.
بشوم سپرِخنجری که به قلبت خورده. دستهای پدر، رنگ
خون گرفته اند و بعضی وقتها از نوک ناخنهایش خون
میچکد. پدرکجای تو را نشانه گرفته و من کجا تو را گم کرده-
ام، هرچه فکر میکنم یادم نیست. این مرض کِی از تنم رخت
بیرون میکِشد. تا دوباره کوچههای شهر را دنبالت بگردم، کاش
یک بار ببینمت، یک بار دیگر ببینمت.کاش ببینمت.باید ببینمت.
"نامه هفتم"
روز چهارم بیماری، مادر زنگ زد، کمی قبل از اینکه دکتر اخوان
بیاید و کار طبابتش را تمام کند. گفته بود به زودی به ایران
میآید تا بعد از فروش کارخانه، عمارت سفید و زمینهای
ارثیهای برای همیشه به کانادا مهاجرت کنیم.کاش هواپیمایش
در هوا معلّق بماند و به این خاک نرسد. کاش هرگز زمینهای
ارثیه ای، به مشتری نرسند. کاش تو تا قبل از آمدن مادر باز
گردی. مادر میآید که مرا با خودش ببرد بدون تو،منِ بدون تو.
کجای این دنیای وانفسا بدون تو،جای من است.کاش یا تو
بیایی یا من، حتی اگر به قیمت جانم باشد.
"نامه هشتم"
امروز بهترم.پدر خودروی مدل بالایی را به مناسبت تولدم
خریده. او قصد سرگرمی من را دارد اما چه نیکو هدیهای باشد
این خودرو. به دنبال تو میگردم همه کوچه پس کوچههای این
شهر را. اما چرا این رنگ! حتماً تو هم حدس مرا میزنی رنگ
سرخ آلبالویی تا هرجا شبیه گاو پیشانی سفید راحت در
تیررسشان باشم. کور خوانده اند من از پِی تو، پابرهنه و بی
کفش دنیا را خواهم گشت.
"نامه نهم"
روی بالکن... سیگار... حضور پدر... اوه چه فاجعهای، اگر بوی
تند عطرش نبود محال بود تا دانه آخر پاکت سیگار، حضورش
را بفهمم. دود سیگار در گلویم میشکند. سرفه امانم را میبرد.
پاکت سیگارِهمراهش را روی میز به حالت کوبش پرتاب میکند
و میگوید به جوانیت رحم کن و لااقل آشغال به خورد تن و
ریههایت نده و می رود. خواستم بگویم اگر به فکر جوانی و
ریههای من است، چرا هر بار که سراغ تو را میگیرم سکوت
میکند و نگاهش به خون مینشیند و بوی خون راه میافتد.
اگر به فکر من است اثر انگشتهایش را که رد خون همه جا از
خودش میگذارد را دستکش پوشانده تا سر نخی از تو دستم
نیاید. نگاه کن حتی این پاکت سیگار هم خونیست، اوه چه
عطر خوب و دود سبکی دارد.اثرش هم حتی قویتر از آن
سیگار آشغالیست که قرار است جوانی و تن و ریههایم را به
فنا دهد. راستی اگر روزی بفهمی به سیگار مبتلا شده ام باز هم
مرا میخواهی! تو بیا به خاطرت سیگار که هیچ، جانم را هم
ترک میکنم، بیا، بمان...