قسمت چهاردهم
گیسو در حالی که لبهایش از سرما به هم میخورد،
دستهایش را ها کرد و گفت: با این حال و بیماری چه نیازی
بوده از خانه بیرون بیاید؟
شانه بالا انداختم و گفتم: شاید انتظار...
و از جا برخاستم و گفتم: بهتر است ما هم برویم، حال و هوای
کافه آنقدر مطبوع است که ترک کردن را دشوار میکند.
گیسو سرشانههای پالتویش را جلوی در تکانی داد و گفت: در
این هوا چغندر پخته بسیار میچسبد، کاش مادر جان...
مادر در را به رویمان گشود و شتاب زده گفت: تا سرما
نخوردهاید بیایید داخل، هوا سرد است. گیسو که گونههایش
از سرما سرخ شده بود، با خوشحالی وصف ناپذیری به سمت
بخاری دوید و گفت: سر راه پرنیان را به منزلش رساندیم،
وگرنه زودتر از این به خانه رسیده بودیم.
مادر پالتویم را گرفت و به چوب رختی کنار در آویخت و
گفت: خب او را هم با خودتان میآوردید.
کمی نگاهش کردم و گفتم: مادر جان باز هم که...
گیسو خندید و گفت: کامیار دایی، خیلی اصرارش کرد، ولی
خب پرنیان را که میشناسید شرم و حیا از وجودش...
شال گردنم را به صورتش پرت کردم و گفتم: دختر چرا دروغ
میگویی، مادر را نمیشناسی باورش میشود.
مادر هم خندید و گفت: هر چقدر هم ساده باشم پسر خودم را
خوب میشناسم، اگر از این جربزهها داشت چه غم داشتم.
و به آشپزخانه رفت تا برایمان چای بیاورد.
خانم راد پیام گذاشته بود و از نگارش پیامش میشد برداشت
کرد که عدم حضورم در انجمن چقدر ناراحتش کرده. تماس
گرفتم و مثل دفعات قبل، جوابی دریافت نکردم. شاید عمر این
انجمن به واسطه حاشیهها و رفتارهای نسنجیده، برایم رو به
پایان بود. به خانم راد پیام دادم و عذرخواهی کردم که مدتی
را به انجمن نخواهم رفت. جوابی که دریافت کردم حاوی این
پیام بود، "مکان انجمن، به کتابخانه دانشگاه منتقل شده که از
حواشی فاصله بگیریم، اگر تمایل داشتید خوشحال میشوم
همکاریمان ادامه داشته باشد". از این خبر مسرّت بخش به
قدری خوشحال شدم که برای خودم هم عجیب بود.
چهارشنبهها را با آرامش بیشتری بدون وجود مزاحمتی
میتوانستم به کافه بروم و خیالم از بابت نبود بچههای انجمن
راحت شده بود.
سه شنبه دفاعیه داشتم و تصمیم بر این بود که روز چهارشنبه
هر طور شده با دیوار بلورین بتوانم ارتباط برقرار کنم. حتی
تصمیم داشتم تعقیبش کنم شاید میتوانستم به طریق دیگری
به او کمک کنم.
......
دفاعیه با موفقیت تمام شد. آنقدر این امر برای مادر حیاتی
و مهم بود که روز دفاعیه را در خانه با دوستان و همسایگان
ختم صلوات برداشته بود. صبح دفاعیه مانند کسی که راهیِ
سفری دور و دراز است با سلام و صلوات و قرآن و دود اسفند
و کاسه آب بدرقه شدم.
...........
گلویم را که خشک شده بود به جرعهای آب مهمان کردم و در
برابر تشویق حضار، مختصر تعظیمی کردم. لبخند استاد حاکی
از رضایت قلبی اش از دفاعیهٔ بینقصم بود.
مادر اشک شوق میریخت و خدا را شکر میکرد، گیسو
میخندید و همانطور که سومین کیک خامهای را به دهانش
میبرد به خنده گفت: مادر جان پسر جانت که شق القمر نکرده
روزی صدها دفاعیه در کشور ارائه میشود، این هم یکی مانند
آنها.
نگاه پر از غیض مادر بود و خنده های ملیح گیسو،و خوشحالیِ
من از خوشحالی مادر.
گویا کوه سنگینی را از کوله بارم به زمین گذاشته بودم و حس
سبکی عمیقی وجودم را لبریز کرده بود، مادر، شیرینی را به
سمت دهانم آورد و گفت: شیرینی نامزدی ات به کامم
شیرینتر از همه چیز است. خندیدم و گفتم: روی حرفم هستم
مادر جان. همان وقت مادر رو به گیسو کرد و گفت: همین
الساعه، شماره خانه پرنیان را بگیر تا با مادرش قرار
خواستگاری را بگذارم. وقتی واکنش منفی از جانب من
دریافت نکرد، مصممتر و با خیال راحتتری گوشی تلفن را به
گیسو داد.
منتظر ارتباط و تماس مادر نماندم و به سمت حمام خیز
برداشتم، هیچ چیزی به اندازه یک حمام آب گرم نمیتوانست
خستگی این چند وقت را از تنم دور کند، مادر روی کاناپه
نشسته بود و نگاهش به زمین خیره بود. حوله حمام را که
خیس بود به رخت آویز بالای بخاری آویختم و گفتم خیالت
راحت شد، قرارت را گذاشتی؟
گیسو که مشغول ریختن چای بود، نگاهی از آشپزخانه به من و
مادر انداخت و گفت: متاسفم کامیار دایی که آب پاکی را به
دستت ریختند و عروس خانم دست رد به سینه ات زده.
بهتِ من را که دید، غمی ساختگی به نگاهش آورد و گفت: عمهٔ
آقای آران از دنیا رفته و این را از سنگینی پا قدم خواستگار
دخترشان میدانند، برای همین....
در مقابل حرفهای گیسو و غر زدنهای مادر که صدایش را بالا
برده بود، خندهام را کنترل کردم و میدانستم هر لحظه است
که مادر من را هم مورد هجمه و عتاب و خطاب قرار دهد که
به قدری این موضوع را کش دار کردم تا عاقبتش این شد.
فنجان چای را از دست گیسو گرفتم و میان خنده گیسو و
جدال مادر، به اتاقم پناه بردم. کتابهای درهم و برهم روی
میز را کمی سر و سامان دادم و تصمیم گرفتم آن بعد از ظهر را
به نظم اتاق رسیدگی کنم که میدانستم مادر فقط به خاطر
این دفاعیه، تا به حالا چیزی نگفته، امروز و فرداست که
خودش کیسه زباله بردارد و برایش مهم نباشد چه چیزی را
دور میریزد فقط از خانه جمعشان کند، از نظرش کافیست.
گیسو هم بعد از ناهار کمکم کرد و به قدری اتاق مرتب شده
بود که وقتی مادر آمد و برایمان چای آورد، تحسین و آرامش
در نگاهش موج میزد.
هوا آفتابی بود و سوز سرمای حاصل از برف سنگینی که چند
روز قبل،بر زمین نشسته بود و هنوز آب نشده بود پوست را
میآزرد، خیالم آسوده بود که اگر بچههای انجمن در کافه
حضور هم داشته باشند، حتی اگر دنبال سوژه ساختن هم
باشند، بهانهای به کسی نخواهم داد. مثل همیشه گرمای
مطبوع کافه و عطر قهوه انواع کیکها شامهام را نوازش می
داد و آرامشی هر چند موقت و کاذب را به مغز میهمان میکرد.
دیوار بلورین پشت میزش بساط پهن کرده و به نظر، حالش
بهتر بود. نگاهش همچنان خیره به آن سوی پنجره بود و
واضح بود که مشغول گوش سپردن به موسیقی است که بین
او و جهان پرهیاهوی اطرافش فاصله میانداخت. دفترچه
پوست ماری روی میز بود و از خودکار لای انگشتانش پیدا
بود، تا قبل از آن مشغول نگارش در آن دفتر بوده. امروز را
وقت گذاشته بودم هر طور شده سر از احوالاتش درآورم.
میزی را نزدیک او انتخاب کردم،پیش خدمت با سفارش
همیشگی آمد. کمی از آمدنم نگذشته بود، که توجهم به او جلب
شد. به نظر تلفن همراهش زنگ خورده و مشغول مکالمه با
کسی بود هر لحظه حیرت و آشفتگی در نیم چهره اش،بیشتر
نمایان میشد و از شدت تشویش و هیجان، خون به چهرهاش
هجوم آورده بود. آن فاصله و صدای همهمه و موسیقی
ملایم درون کافه، مرا از شنیدن حرفهای او محروم میکرد.
از شتابی که در رفتارش بود برای جمع کردن وسایل روی میز،
پیدا بود اخبار ناخوشایندی او را این چنین آشفته کرده. از
گارسونی که آن نزدیکی بود تقاضای سرویس کرد و خودش با
همان شتاب، کوله و جعبهٔ تارش را برداشت و به سمت در
رفت...