قسمت دوازدهم
مادر کنار اجاق گاز، مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود.با
دیدن من که از بوی سیب زمینیِ سرخ شده سرمست شده
بودم به خنده گفت: سهمت محفوظ است.به سمتش رفتم و
دستم را دور گردنش حلقه زدم و در حالی که به موهایش که
گرد پیری روی آن نشسته بود بوسه میزدم گفتم:چرا من از تو
سیر نمیشوم و مثل همیشه با اطوار گفتم: بله بله میدانم،
این اداها را باید سر همسر و فرزند پیاده کنم. مادر به خندهٔ
کوتاهی گفت: دروغ که نمیگویم عزیزم، الان باید سرم با
بچههای تو گرم میبود. ناخنکی به سیبزمینیهای سرخ شده
زدم و گفتم: مادر جان مگر ۳۵ سال سن به چشمتان چقدر
میآید هستند اساتیدی که با وجود اینکه سنشان از من خیلی
بیشتر است هنوز مجرد هستند. ظرفی را پر از سیب زمینی
سرخ شده کرد و گفت: بردار و برو پای پایان نامهات،
نمیخواهم بهانهای دستت باشد که مثل پایان نامهٔ ارشدت، از
این یکی هم شانه خالی کنی. سرش را دوباره بوسیدم و به
اتاقم پناه بردم. اندیشه ام گرفتار او بود و نمیتوانستم روی
دفاعیه تمرکز کنم.کاش شمارهای، نشانهای، از او داشتم، دستِ
کم جویای احوالش میشدم.
مادر با ضربه ملایمی به در، وارد اتاق شد و در حالی که سینیِ
محتویاتِ لیوان چای و ظرف کوچکی از شیرینی را مقابلم
میگذاشت گفت: خدا قوّت. _مادر جان، من گرسنه نمیمانم
این قدر خودتان را به زحمت نیندازید. روی تاب ریلکسی
نشست در حالی که از روی دامنِ بلندش زانویش را مالش
میداد گفت: زحمتی ندارد پسرم، گیسو تماس گرفت، گفتم
شام با خواهرت و شوهرش بیایند اینجا گفت: خانهٔ عمه
سوسنش دعوتند،اما خودش می آید. اصرار کردم پرنیان را
هم بیاورد. با کلافگی از گوشهٔ چشم نگاهش کردم و گفتم:
مادر جان این چه خواسته ایست که شما از دختر مردم دارید.
گیسو را جای او بگذارید که مادری گلویش پیش این دختر گیر
کرده و هر شب به بهانه ای او را به خانهاش بکشاند. نکنید این
کار را، این را هم لحاظ کنید دوبار، در و همسایه مرا با او
ببینند چه فکری راجع به پسر حاج محمد یزدانی معتمد بازار
میکنند. مادر نگاه محزونش را به دیوار روبرو دوخت و
همانطور که در فکر بود گفتم: مادر جان کمی دیگر را صبوری
کنید، من قول دادم هر کسی را که تو بخواهی هر کسی را که
تو بگویی. نگاهم کرد و با لبخند جان بخشی گفت درد و بلایت
به جانم. چشمهایش از رطوبت اشک برق می زد و قداستش
را بیشتر به تصویر میکشید.چقدر دلم میخواست مثل بچگی
کنارش بنشینم و دستم را از یقه لباسش روی قلبش بگذارم و
ضربان و ریتم منظم قلبش را با همهٔ وجودم حس کنم و از
بوی تنش که بوی عطر سجادهاش را میداد سرمست میشدم.
قبل از عزیمتش از اتاق، کنارم ایستاد و دستهایی که رد پیری
عضلاتش را نرم و لخت کرده بود بر سرم کشید و گفت:
میدانم حرفهایم مکررند و کسالت آور، ولی هیچ چیز جز
سعادتت، مرا خوشوقت نخواهد کرد و سرم را بوسید و تمام
روحم را از بوی عطر سجادهاش که به تنش چسبیده بود
سرمست کرد.
گیسو آمد بر خلاف آن چه تصور میکردم، آنقدر گرفته و ملال
آور بود که من و مادر را هم دمغ کرد. ساعتی از آمدنش
نگذشته بود که کوله بار غم و اندوهش را به دوش
گرفت و اجازه خواست برای استفاده از کتابهای مرجع به
اتاقم برود. احساس ناخوشایندِ رفتار او ذهنم را مشغول کرده
بود و مرا واداشت از مادر بخواهم که به اتاق وارد نشود تا
بتوانم علت این بداحوالی و کسالت را جویا شوم. مادر که گویا
خسته بود نگاهی به ساعت که ۱۰ شب را نشان میداد انداخت
و گفت: من هم وقت قرصهایم هست و کمی خستهام نیازی
نیست شب به اتاقم بیایی پیش این دختر بمان، شاید اتفاقی
افتاده که اینقدر آزرده خاطر است.
و با طمأنینه به اتاقش رفت و در را بست.با ضربهٔ کوتاهی به
در، وارد اتاق شدم. گیسو روی تاب ریلکسی نشسته و عمیقاً در
فکر بود. کنارش نشستم و گفتم: غصههایت را نبیند کامیار
دایی.
با نگاه سنگینی، بیمقدمه موبایلش را روشن کرد و به طرفم
دراز کرد. لحظهای چهرهاش را تماشا کردم و گفتم: نمیخواهی
توضیح بدهی چه اتفاقی افتاده؟
با سر به موبایلش اشاره کرد و با لحنی که اثر خشم در آن
احساس میشد گفت: ببینش، خودت متوجه خواهی شد.
باتردید موبایل را گرفتم و طبق خواستهٔ او گالری را باز کردم.
همان تصاویری بود که صبح آیدی ناشناس برایم فرستاده
بود.حس کردم خون، به چهرهام هجوم آورده، گونههایم آتش
گرفته اند. عرق سردی که به پشتم مینشست حس مشمئز
کنندهای را به تنم می نشاند. موبایل را خاموش کردم و روی
تخت انداختم. بی صدا نفسهای عمیقی میکشیدم تا ضربان
تند قلبم کمی آرام گیرد.
او که پیدا بود به خودش فشار میآورد تا جلوی خشم
خوردهاش را بگیرد نگاهم کرد و گفت: کسی که این عکسها را
برای من فرستاده برای پرنیان هم...
گیج شده بودم نمیدانستم چه توضیحی دراین باره باید
بدهم. آب دهانم را به زحمت فرو دادم و گفتم: و عکسالعمل
پرنیان چه بود؟گیسو لب برچید با آهی گفت: پرنیان دختر
درونگرگرا و خودداریست، به ظاهر بی تفاوت ولی از رنگ
چهره و نگاه اندوه بار و افسرده و کیفیت سخن گفتنش
فهمیدم، خاطرش مشوش شده، ولی حفظ ظاهر میکند.
گیسو که تا آن موقع به خاطر مادر خونسردی اش را حفظ
کرده بود با شتاب از جا بلند شد و به سمت درب اتاق رفت تا
از بسته بودنش اطمینان کند. با چهره و صدایی برافروخته و
لبریز از خشم، در حالی که دندانهایش را به هم میفشرد که
صدایش بلند نشود، گفت: امیدوارم توضیحاتت قانع کننده
باشد. در تمام عمرم به قدر امروز طعم شرمندگی را نچشیده
بودم.
و سکوت کرد. توضیحی برای وضع پیش آمده نداشتم.
تصویری که از من و او گرفته شده بود از درون کافه بود، نه
محوطهٔ بیرون. حیلهای برنامهریزی شده را پیش رو میدیدم.
گیسو روی شانهام زد و گفت: دایی جان اگر پای کس دیگری در
میان است چه علتی داشت پای پرنیان را هم میان بکشی!
خودت از من درخواست کردی که سربسته از او در مورد مادر
بپرسم، چیزی از خوشبختی و خوشحالی تو برای من و مادر
جان و بقیه ارزشمندتر نیست و تمام دلگیریام از این است که
پرنیان از حرفهایم پی به جریان برده و حتماً حدسهایی
زده، وگرنه به خاطر یک تصویر این همه به هم نمیریخت.
و همان طور که خیره نگاهم کرد.
تا به آن لحظه هیچ توضیح و توجیهی برای کاری که کرده
بودم نداشتم اینکه با آن دختر، حتی همکلام شده بودم
اهمیتی نداشت. ولی کتاب پرنیان... حق را به گیسو میدادم و
به پرنیان...
_هفته آینده چهارشنبه ساعت ۱۶:۳۰ همراه پرنیان به کافهای که
محفل انجمن است بیایید، نیازی نیست به او توضیحی بدهی
که کجا میروی این دعوت را از جانب من نمیپذیرد.
_ این یک هفته را به پرنیان چه بگویم که تسکینی باشد برای
ناراحتیهایش.؟
سری تکان دادم و گفتم: هر توجیهی در این باره بیتاثیر
خواهد بود،حتماً بیتفاوتی و سردیِ پرنیان، مکدّرت خواهد
کرد. پس لطفاً تا چهارشنبه هفته آینده را تاب بیاور.همه چیز
روشن خواهد شد.
گیسو متفکرانه به زمین چشم دوخت و پس از لحظهای تأمل
سری تکان داد و گفت: باشد، سعی میکنم این هفته را کمتر با
او رو در رو شوم. گونه اش را نیشگون آرامی گرفتم و گفتم:
همه چیز درست میشود نگران نباش.من تا دیر وقت باید روی
پایان نامه کار کنم اگر قصد خوابیدن داری اتاقهای بالا خالی
هستند. اگر میترسی نزد مادر برو، اگر هم میتوانی در
روشنایی لامپ بخوابی همین جا بخواب. نگاهش را به
کتابهای کتابخانه دوخت و گفت: قصد خوابیدن ندارم تا
وقتی بیدار می مانی، من هم از کتابهایت استفاده میکنم.