خانم راد که روی یکی از صندلی‌های بخش وسط نشسته بود و

از حُسن اتفاق صندلی‌های کناری‌اش خالی بودند. زمان زیادی

را برای دیدنش از دست نمی‌دادم.

همهمه و به هم ریختگی پس از پایان دفاعیه برای خروج از

سالن اجتماعات، محوطه را پر کرده بود و رفت و آمدِ افراد،

تاخیر کوتاهی می انداخت تا دستیابی به خانم راد.

خوشبختانه او هم که از جا برخاسته بود تا از سالن خارج

گردد، با دیدن من که برایش دست تکان می‌دادم سری جنباند و

لبخندی زد و از میان جمعیت به طرفم آمد و گفت: شما در

سالن بودید؟!

با صدای نسبتاً بلندی گفتم: همین حالا به دانشگاه آمدم و اگر

ممکن است از سالن خارج شویم، با شما کاری دارم. همراه

خانم راد از میان جمعیت گذشتیم.

_خانم اگر کار دیگری در دانشگاه ندارید، خودرو بیرون از

دانشگاه است، هم شما را به مقصدتان برسانم هم کمی با شما

صحبت کنم. خانم راد با تبسم، سری تکان داد و گفت: این هم

از خوش اقبالی من است، ماشینم تعمیرگاه است و تا خانه را

باید با مترو طی می‌کردم. از پله‌های محوطه، پایین رفتیم و

خودرو را که آن سوی خیابان پارک کرده بودم روشن کردم و به

او گفتم: پس فرصت برای حرف زدن هست.

خانم راد سوار ماشین شده در حالی که طبق عادت همیشگی‌-

اش، کمربند ایمنی را می‌بست، موهایش را زیر مقنعه

مرتب کرد و گفت: حتماً مبحث مهمی است که تا اینجا آمده-

اید، وگرنه تلفنی هم...

میان حرفش را گرفتم و در حالی که ماشین را راه می‌انداختم

گفتم: بله مطلبی هست که شما باید بدانید.

و در طول راه جریان را برایش تعریف کردم. خانم راد که یکه

خورده بود با حیرت گفت: یعنی این دختر با دوستانش...

گوشی را روشن کردم و خواستم به گالری برود و ویدیو را

نگاهی بیندازد. تسلطم بر احوالاتش کم بود و موضع‌اش را در

نمی‌یافتم. موبایل را جلوی شیشه خودرو قرار داد و گفت:

نمی‌دانم چه بگویم، از چیزی که مطمئن هستم و شایعاتی که از

بچه‌های انجمن شنیده ام، تمایل درونی خانم احمدی است به

شما.

سخنش آنقدر غیرمنتظره بود که بی‌اختیار بلند خندیدم و

میان خنده‌، حرف او را تکرار کردم. تمایل درونی...

نگاه خاموش خانم راد، مرا هم به سکوت واداشت. پوزش

خواستم و گفتم: مرا به خاطر خندهٔ ناگهانی‌ام ببخشید در برابر

حرف ناگهانی شما عکس‌العمل بهتری نمی‌توانستم نشان دهم.

خانم راد با طمأنینه لب گشود و گفت: چه بسا رفتاری هم که

او با آن دختر جوان داشته، از حیث توجه شما بوده به او...

نگاهش کردم و گفتم: خانم راد، این بدشناسی را از خودتان

دور کنید. من نگرش ویژه‌ای به آن دختر نداشته و ندارم. آن

روز بر حسب اتفاق متوجه قلم شکستهٔ خوشنویسی شدم که

در تقلّا بود برای تراش قلم، ولی نمی‌توانست. مطلع هستید که

اوقات فراغتم را خط کار کرده و آموزش می‌دهم. میل داشتم

کمکی به او کرده باشم. در مورد خانم احمدی هم نمی‌دانم چه

گمانه زنی از رفتار من داشته که باعث این بد شناسی شده.

ایشان در هر محفلی که جوان خوش سیما یا شایسته‌ای

می‌یابند، تمایل به نگرکشی و خوشرقصی دارند. لطفاً علاقه

درونی ایشان را نسبت به من قاطع نبینید.من به ایشان اتهامی

وارد نمی‌کنم ولی آن تصاویر و فیلم‌ها را هر که فرستاده

شایعاتی در مورد زندگی شخصی من می‌دانسته.

خانم راد با دست به خیابانی که منتهی به چند کوچه می‌شد

اشاره کرد و گفت: لطفاً همین مسیر را ادامه دهید، پس به

میمنت و سلامتی شیرینی شما را هم به زودی خواهیم خورد.

با تبسمی، سکوت را به ادامه بحث برتر دانستم.

خانم راد گفت: این دختر،تا قبل از آمدنش به درون کافه،مدت

ها در آلاچیق کافه، مثل بساطی که در کافه می‌چیند بساط

می کرد، من و چند باری هم خانم احمدی از در دوستی با او

وارد شدیم، اما به گفته خانم احمدی شخصیتِ خونسرد و

سنگدلیرا از خود نمایش می‌داد و آن روز متحیر بود، شما با

چه نیرنگ یا حیله، او را رام خودتان کرده.

با لحنی که می‌خواستم و می‌دانستم اثر تحقیر در آن به

وضوح مشهود است گفتم: نیرنگ.... رام.... من فقط برای او

قلمی را تراشیدم. چه فکرهایی ذهن شما را مشغول خودش

کرده. خانم احمدی را تعجب نمی‌کنم، اما شما را بسیار....

خانم راد از ماشین پیاده شد و همانطور که تشکر می‌کرد گفت:

با خانم احمدی صحبت خواهم کرد.

_لطفاً بگویید یا جای من در آن محفل هست یا ایشان اگر هفته

آینده ایشان را در کافه ببینم، برای همیشه قید انجمن را

خواهم زد.

خانم راد با فروماندگی نگاهم کرد و گفت: استاد یزدانی این

چه شرطی است که وضع می‌کنید، خبطی از او سر زده و جای

بحث و بخشش دارد. اگر مایل باشید شرط بگذارم برود از او

پوزش بخواهد. سری تکان دادم و گفتم: همان که گفتم. به پدر

بزرگوار سلام مرا برسانید.

دیوار بلورین.... یاد چند ساعت قبل و رفتار گستاخانهٔ آن سه

نفر ذهنم را مشوّش کرد. نگران او بودم حتماً تا به حال کافه را

ترک کرده و بی‌فایده بود رفتنم به آن مکان.