..... برقی از نگاهش بیرون جهید که شبیه آذرخشی بر سرم

فرود آمد و یک دم در جا خشک شدم. گام‌های تند و بلندش، او

را و کوله‌اش را و کیف سه تارش را به سمت آلاچیقِ محوطهٔ

کافی شاپ، کشان کشان می‌برد.برای لحظاتی از یاد بردم

حضورم و علت حضورم را در آنجا. علت آن همه تغّیر چه

می‌توانست باشد و وخیم‌تر از آن، نگاهِ مملو از خشمش که به

قلبم ضربان نامطلوبی بخشیده بود. روی یکی از صندلی‌های

سیمانی آلاچیق نشست و کوله و سایر وسایلی که در دست

داشت را روی میز سیمانی مقابلش پرتاب کرد و سرش را میان

دو دست گرفت.

پیش خدمت، با دیدن من پیشواز آمد و گفت: خوش آمدید

استاد. با تبسمی جوابش را دادم و به سمت سالن رفتم. صدای

خنده‌های آزارنده‌ای از سمت میزی که جایگاه دختر جوان بود

در سالنِ خلوتِ کافه، طنین می‌انداخت. با تحّیر سربلند کردم و

نگاهم با نگاه خانم احمدی، دوستِ همیشه همراهش و پسر

جوانی که تا آن لحظه ندیده و نمی‌شناختم تلاقی خورد. خنده

بر لبان خانم احمدی پژمرد و رنگ و چهره‌اش به سفیدی گرایید

و بی‌اختیار از جا برخاست و در حالی که به زحمت نفس

می‌کشید، با لکنت گفت: استاد.... شما... اینجا....

حتی نیازی نبود به مغزم فشار بیاورم که چه اتفاقی برای آن

دختر افتاده، همه چیز مثل روز روشن بود. نفسم به شماره

افتاده و قلبم به شدت می‌تپید. خانم احمدی قدمی پیش نهاد

و همانطور که رنگ به چهره نداشت، دست‌هایش را برای

توضیح دادن بالا آورد و گفت: استاد یزدانی ما فقط شوخی

کوچکی با او..... و باقی حرفش را ادامه نداد. پسر جوان و

دوستش که پشت سر خانم احمدی ایستاده بودند، وسایلشان

را از روی میز برداشته و گفتند: سپیده،بیرون منتظرت هستیم.

و بی‌آنکه منتظر کلامی از سوی او باشند از کافه بیرون رفتند.

خودم هم حس می‌کردم از چشمانم شرارِ آتش زبانه می‌کشد،

چه رسد به او که داشت تماشایشان می‌کرد. از سر راهش کنار

رفتم. ذهنم قدرت کنار هم قرار دادن کلماتی که در خورش بود

را نداشت و هیچ حرفی نمی‌توانست آرامم کند. با انزجار روی

برگرداندم و با صدایی که از خشم می لرزید گفتم نمی‌_

دانستم علاوه بر یاوه‌گویی، هنر دیگری هم دارید، پستی را به

اعلا درجه اش نمایش دادید. نمی‌خواهم دیگر تا ابد چشمم به

چشمانتان بیفتد. روشنی اشکی که از چشم خانم احمدی

می‌چکید از نظرم دور نماند.

_استاد باور کنید... فقط...

راه خروج را با دست نشان دادم و لب‌هایم را که از گزش

دندان‌هایم به سوختن افتاده را از هم گشودم و گفتم: بهتر

است بروید و دوستانتان را منتظر نگذارید.

او که در رفتن و نرفتن مردد بود، هق هق گریه‌هایش سکوت و

خلوت کافه را شکست و نظر چند نفری که در آرامشِ کافه

قهوه‌هایشان را صرف می‌کردند را جلب کرد. کیفش را برداشت

و با همان حال از کافه بیرون رفت. تنم از آن بُعد فشار و خشم

سست شده بود. روی صندلی نشستم و دستم را ستون پیشانی

کردم و با استیصال چشم‌هایم را بستم. پیش خدمت که لیوان

آب ، همراه خودش آورده بود و گفت: استاد رنگتان پریده لطفاً

میل کنید آب قند است.کمی نگاهش کردم و با دستانی که

سرمایش از خنکای لیوان بیشتر بود،لیوان را گرفتم و جرعه ای

نوشیدم. از کنج پنجره می‌توانستم ببینمش، بی‌تردید او مرا

هم در این امر دخیل می‌دانست، چرا که احمدی جزو انجمن

بود و....

به پیش خدمت که قصد رفتن داشت گفتم: مگر این میز و

جایگاه رزروِ دائم آن...

پیش خدمت که نمی‌دانست چه توضیحی دهد گفت: آنها

ساعتی می‌شود به اینجا آمده اند.درخواست کردیم از توقف‌

در این جایگاه صرف نظر کنند، ولی گفتند که مهمانان این

خانم هستند و...

نیاز به توضیح و تشریح بیشتر نبود و می‌شد باقی اش را

حدس زد. دیوار بلورینِ او حالا ترک برداشته بود و هر لحظه

بر سر خودش و دیگری آوار می‌شد. چه چیزی او را اینقدر

منقلب و دگرگون ساخته بود؟.حتی اگر آنها میز راهم اشغال

کرده بودند، می‌توانست از مدیریت و پیش خدمت‌ها کمک

بگیرد، ولی آن رنگ رخساره و آن حجم از خشم و بغض!

اینها سوالاتی بودند که در آن لحظه در ذهنم زاییده و بی

جواب مانده بودند. امیدی به آغاز و ساختن دوبارهٔ این رابطه

نداشتم. از جا برخاستم و از کافه بیرون رفتم. هوا سرد بود و

باران نم نمک می‌بارید و ابرهای سیاه گواهی می‌دادند باران

شدت بیشتری خواهد گرفت. همچنان در آلاچیق نشسته و

کوله و جعبهٔ سه تارش روی میز بود و سرش را روی دست‌ها_

یش گذاشته بود. با گام‌هایی که نمی‌خواستم آرامشش به هم

بخورد به طرفش رفتم و به نرمی گفتم: لطفاً برخیزید و به

کافه بروید آنها رفته اند. با تأملِ بسیار، سرش را بلند کرد.

روسری را کمی جلو آورد دست‌ها را حایل بر پیشانی کرد تا

سایه‌ای بر چشم‌هایش بیاویزد و از تیررس نگاهم در امان

باشد. چانه اش می‌لرزید و لب‌هایش به هم می‌خورد نمی‌دانم

از سرما بود یا از بغض. قطره اشکی که روی گونه اش غلتید تا

به چانهٔ باریکش برسد، دلم را لرزاند. کیفش رابرداشتم و گفتم

استدعا می‌کنم به کافه برگردید میزتان خالیست. در این سردی

هوا و باران...

کیفش رااز دستم بیرون کشید و با لجاجت روی میز انداخت

در چشم‌هایش شعله‌های خشم غلیان می‌کشید و بغضش را که

مرتب با آب دهان می‌بلعید که سر باز نکند و بیش از آن

غرورش را شکاف نیندازد، لب گشود و با صدایی که از بغض

دو رگه شده بود گفت: از اینجا بروید لطفاً.

و رویش را از من گرفت تا شاهد ریختن اشک‌هایش نباشم.

سرم را زیر انداختم و گفتم: خانم، حضور آنها ارتباطی به من

نداشته، یکیشان از بچه‌های انجمن است و

_لطفاً اینجا را ترک کنید حضورتان برایم سنگین است.

این را گفت و دست پیش برد و صورتش را در آغوش

دست‌هایش گرفت.و شانه‌هایش از سنگینی بغض لرزید.

باران به شدت باریدن گرفت و قطرات اشک از سقف باز آلاچیغ

روی تن نحیف و شانه‌هایش که می‌لرزید و روسری تیره رنگ و

وسایلش می‌چکید. به سمت خودرو رفتم و چتری که برای

مواقع ضروری در صندوق عقب خودرو بود بیرون آوردم تا

سایبانی باشد و باران بیشتر از آن،تن و بدن رنجورش را خیس

نکند و گفتم: الساعه اینجا را ترک می‌کنم. لطفاً لجاجت نکنید

بااین هوا حتماً بیمار می‌شوید.یا به منزلتان برگردید یا به کافه

می‌دانستم نباید انتظار عکس‌العملی را داشته باشم. دوان دوان

به سمت کافه رفتم و پس از نظافت کفش‌ها و مرتب کردن

موهایم که به خاطر باران آشفته شده بود وارد کافه شدم. با

مدیر کافه که گویا او هم تازه وارد کافه شده و در حال

پوشیدن لباس فرمش بود، احوالپرسیِ مختصری کردم و واقعه

را برایش شرح دادم و درخواست کردم هر طور که ممکن است

او را به کافه بیاورد. مدیر سری به تاسف تکان داد و گفت:

امیدوارم بتوانم متقاعدشان کنم که به کافه بیایند. از شما هم

درخواستی دارم، امیدوارم خاطرتان را نرنجاند. با سر اشاره

کردم گفتم: اگر رضایتش را جلب کنید که به سایبان امنی پناه

ببرد، هر کاری بخواهید انجام خواهم داد.

متواضعان سری به ادب و احترام، خم کرد گفت: اگر برایتان

مقدور است اینجا رو ترک کنید.

سری تکان دادم و گفتم: حتماً این کار را خواهم کرد. حق با

شماست. و با خداحافظی کوتاهی از او جدا شدم. باران، شدت

گرفته بود و صدای رعد گوش فلک را کر می کرد. سرش روی

دست‌هایش و روی میز بود. خودرو را روشن کردم و ماشین را

از پارکینگِ کافه بیرون بردم. از آینه بغلِ خودرو، مدیر را دیدم

که همراه چتر بزرگی به سوی او می‌رود و با پیچ کوچکی که

خیابان به سمت راست داشت از نظرم ناپدید شد.

حسّ شومی نسبت به همه چیز داشتم. خودم را به خاطر

تصمیمی که برای رفتن به کافه گرفته بودم شماتت می کردم.

باید با خانم راد در مورد او حرف می‌زدم یا جای او در آن

انجمن است یا من. حاضر نبودم حتی دیگر بار ملاقاتش کنم.

از کافه دور شده بودم و حوالی خانه بودم ماشین را کنار

خیابان پارک کردم با این حال و روز اگر به خانه می‌رفتم مادر

فکر می‌کرد، یا با کسی دعوا کرده ام یا تصادفـ.

موبایلم را برداشتم تا با خانم راد تماس بگیرم. ولی او حتماً

در سمینار آقای سعیدی حضور داشت و نمی‌توانستم موضوع

را برایش شرح دهم. شمارهٔ کافه را گرفتم، پس از چند بوق

ممتد، آقای مدیر، تلفن را جواب داد. باید مطمئن می‌شدم که...

با شنیدن صدای من، گفت: خیالتان آسوده باشد، هم اکنون در

کافه هستند. از او تشکر و خداحافظی کردم و سرم را به

پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. سرم پر از

فکر بود چه دلیلی می‌توانست خانم احمدی را به چنین حیلهٔ

مکّارانه ای سوق دهد. عداوت.. لجاجت.. انتقام... از چه کسی!

من! من که با او عداوتی نداشتم که بنای انتقام گرفتن آن هم

به این سبک خبیثانه و مضحک را گذاشته باشد. بین من و او

هم اتفاق و ارتباطی نیفتاده بود، همان برخوردی که با سایرین

داشتم با او هم....

اینترنتِ موبایل را روشن کردم که برایش پیغامی بگذارم.همان

وقت چند پیام از آیدی ناشناسی روی صفحه گوشی در اپ

تلگرام نظرم را جلب کرد. شتاب زده صفحه را باز کردم و چند

تصویر که در حال لود شدن بود...و دهانم از حیرتِ دیدن

تصاویر باز ماند. تصویر من و خانم جوان در حال دادن کتاب و

ویدیوی کوتاهی که موقع برداشتن کیف و بعد چتری که بر سر

دختر جوان گذاشته بودم و...

زیر تصاویر نوشته بود، چهره نامزدت بعد از دیدن این تصاویر

دیدنی خواهد بود. همان وقت ویدیوی چند ثانیه‌ای هم ارسال

شد، دختر جوان، به وقت ورود به کافه و بازخوردش با پسری

که همراه خانم احمدی بود.

با وجود تهدیدهایی که ظاهراً از سمت فرد ناشناس که بی‌شک

خانم احمدی بود، این کلیپِ کوتاه، ارزش بسیاری داشت. لحظه

ورود دختر جوان از در کافه و دیدن آن پسر که پشتش به در

کافه بود، توقف طولانیِ او وسط سالن و تمام.

فیلم همین جا متوقف یا برش خورده برایم ارسال شده بود و

حاضر بودم، برای دیدن ادامهٔ کلیپ، بهای سنگینی را به خانم

احمدی یا هر کسی که بود پرداخت کنم و قبل از ارسال

هرگونه پیامی متوجه حذف اکانتِ ناشناس شدم. چهره دختر

جوان و حالاتش از آن زاویه به وضوح قابل رویت نبود ولی به

هم ریختگی از کوله‌ای که از شانه‌اش و جعبهٔ سه تارش که از

میان انگشتانش روی زمین افتاد و تأملِ چند دقیقه‌ای اش،

وقایع و حالاتش حرفی برای گفتن داشتند. چند بار ویدیو را

مشاهده کردم به امید اینکه چیزی از نگاه انداخته باشم...

خودرو را به مقصد دانشگاه روشن کردم.

سمینار به پایان رسیده بود و مدعوین همگی مشغول تشویق

آقای سعیدی بودند که در حال جمع کردن جزواتش بود.....