<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تقدیم به او.... </title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 28 Jul 2026 10:54:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قسمت بیستم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/20</link>
<description>&quot;نامه چهل و دوم&quot; خاطرم نیست تا خانه چطور آمده ام. پدر می‌گوید رانندهٔ پیری تو را از فرهنگسرا به اینجا آورده. آه... عموی عزیزم، چقدر خوب که اسم کافه را نیاوردی پدر حتماً آنجا را هم ویرانه می‌کرد. &quot;نامه چهل و سوم&quot; نیمه‌های شب چه بی‌رحمانه مرا عاشق می‌کنی نیمه‌های راه روی حریر دل زیر باران چه ظالمانه دست مرا رها می‌کنی نیمه شب‌ها از خودم بیزار می‌شوم و همه هم از من بیزار می‌شوند.ای شب، به چه دردی آلوده‌ای که این چنین مرا هم آلوده می‌کنی.</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 10:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت نوزدهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/19</link>
<description>خنجرت در سینه جا مانده . . برگرد! چگونه باور کنم دیگر قرار نیست برگردی!باور نمی‌کنم،تو روزی برمی‌گردی. قرارمان نبود میان مردگان رهایم کنی. مردگانی که از بوی خون مست می‌شوند و سمفونی مرگ، به وجدشان می‌آورد برای بزم رقص مرگ. پدر می‌آید و کتاب را در دستانم می‌بیند و لبخند می‌زند. رنگ چهره‌اش به خون می‌نشیند و می‌گوید، دخترک خوشحالم که بهتری و دست می‌گذارد به گونه ام._این تب چرا تمام نمی شود! و شامه‌ام را به بوی خون تو مهمان می‌کند! دکتر می‌گوید جان سختم.معنی</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 10:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت هجدهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/18</link>
<description>&quot;نامه بیست و نهم&quot; این چند روزه را در خانه می‌مانم تا مخبر پدر هم کمی استراحت کند. &quot;نامه سی‌ام&quot; زمین‌ها آنقدر زیادند که گمان نکنم به این زودی‌ها فروش بروند. باز هم امیدِ دیگری به امیدِ رسیدن به تو در دلم جشن و شادی گرفته و این عمارت هم خواهد شد گورستان من. اگر... نه... دیگر نباید این فکرها خیالم را زجر دهد. باید زنده بمانم، به خاطر تو و به فرداهای پرفریب فکر نمی‌کنم. &quot;نامه سی و یکم&quot; آن نیمه شبِ باشکوه آمد.</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 14:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت هفدهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/17</link>
<description>صدای اذان از کمی دوردست به گوش می‌رسید. الان است که مادر، برای نماز صبح بیدار شود و مثل همیشه مرا هم بیدار کند. چراغ خواب را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم. مادر تقه ای به در زد و گفت: کامیارم اذان است... وقت نماز... و رفت.بلند شدم و وضو گرفتم و بعد از نماز، مشتاقانه صفحهٔ دیگری از دفتر را گشودم. &quot;نامه هفدهم&quot; پدر، شقیقه‌هایش را می مالَد و چشم‌هایش را می‌فشارَد. این وقت است که او را بیگانه می‌شوم.</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 17:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت شانزدهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/16</link>
<description>دفتررا بستم و به فکر فرو رفتم،نمیدانستم اگر روزی می فهمید دفتر خاطراتش را خوانده ام،مستحق چه برخورد و رفتاری از سمت او بودم.چه دنیای عجیبی را او زندگی می کرد،نمی دانستم این خون، واقعیتِ دستان پدرش بود یا زادهٔ ذهنِ آفرینندهٔ دیوار بلورین... &quot;نامه دهم&quot; جوابِ مکرِ پدر را با مکر می دهم. ماشین را در محوطهٔ فرهنگسرا پارک و با خودروی اجاره‌ای از درِ دیگرِ فرهنگسرا، شهر را دنبال تو می گردم. قرارمان باشد، کافهٔ اردیبهشت، هر چهارشنبه،درونِ آلاچیقِ کافه، کنارِ پارک.</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 17:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت پانزدهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/15</link>
<description>... تا خواستم خودم را به او برسانم و دفتر پوست ماری که به خاطر شتابش از لای کتاب‌ها روی صندلی افتاده بود را به او بدهم، ماشین را سوار شده و پیچ خیابان را هم طی کرده بود. خودکار، هنوز لای آخرین صفحهٔ نگارش شده بود. کیفم را از پشت میز برداشتم و با عجله هزینه کافه را پرداخت کردم تا شاید بتوانم خودم را به او برسانم.اما دیر رسیده بودم. آژانس از کدام سو و به کجا رفته بود را باید بعداً از دفتر آژانس سراغ می‌گرفتم.</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 20:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت چهاردهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/14</link>
<description>گیسو در حالی که لب‌هایش از سرما به هم می‌خورد، دست‌هایش را ها کرد و گفت: با این حال و بیماری چه نیازی بوده از خانه بیرون بیاید؟ شانه بالا انداختم و گفتم: شاید انتظار... و از جا برخاستم و گفتم: بهتر است ما هم برویم، حال و هوای کافه آنقدر مطبوع است که ترک کردن را دشوار می‌کند. گیسو سرشانه‌های پالتویش را جلوی در تکانی داد و گفت: در این هوا چغندر پخته بسیار می‌چسبد، کاش مادر جان... مادر در را به رویمان گشود و شتاب زده گفت: تا سرما نخورده‌اید بیایید داخل، هوا</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 15:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت سیزدهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/13</link>
<description>گیسو در حال پوشیدنِ لباس‌هایش بود و آمادهٕ رفتن.به زحمت چشم گشودم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم که ۹ صبح را نشان می‌داد. چشمش از آینه به چشم‌های نیمه بازم افتاد، لبخندی زد و گفت:معذرت می‌خواهم اگر بیدارت کردم با پرنیان قرار دانشگاه دارم،خودش پیام داده خدا خودش بخیر بگذراند و دستی تکان داد و از اتاق بیرون رفت. خرده کارهای دفاعیه به پایان رسیده بود و هفته پیش رو را می‌توانستم به رسیدگی به کارهای معوقه بگذرانم.</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 14:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت دوازدهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/12</link>
<description>مادر کنار اجاق گاز، مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود.با دیدن من که از بوی سیب زمینیِ سرخ شده سرمست شده بودم به خنده گفت: سهمت محفوظ است.به سمتش رفتم و دستم را دور گردنش حلقه زدم و در حالی که به موهایش که گرد پیری روی آن نشسته بود بوسه می‌زدم گفتم:چرا من از تو سیر نمی‌شوم و مثل همیشه با اطوار گفتم: بله بله می‌دانم، این اداها را باید سر همسر و فرزند پیاده کنم. مادر به خندهٔ کوتاهی گفت: دروغ که نمی‌گویم عزیزم، الان باید سرم با بچه‌های تو گرم می‌بود.</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 14:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت یازدهم</title>
<link>https://pareparvuz05.blogfa.com/post/11</link>
<description>خانم راد که روی یکی از صندلی‌های بخش وسط نشسته بود و از حُسن اتفاق صندلی‌های کناری‌اش خالی بودند. زمان زیادی را برای دیدنش از دست نمی‌دادم. همهمه و به هم ریختگی پس از پایان دفاعیه برای خروج از سالن اجتماعات، محوطه را پر کرده بود و رفت و آمدِ افراد، تاخیر کوتاهی می انداخت تا دستیابی به خانم راد. خوشبختانه او هم که از جا برخاسته بود تا از سالن خارج گردد، با دیدن من که برایش دست تکان می‌دادم سری جنباند و لبخندی زد و از میان جمعیت به طرفم آمد و گفت: شما در</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 14:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pareparvuz05</dc:creator>
<guid>pareparvuz05.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
</channel>
</rss>
